تبليغاتX
اتاق تنهایی من

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد       www.mi2nam.blogfa
.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد          www.mi2nam.blogfa
.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد       www.mi2nam.blogfa
.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد          www.mi2nam.blogfa
.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد       www.mi2nam.blogfa
.com 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:24 توسط باران

 

زندگی مرا اموخت :

در خود فرو بردن را همچون خاک...

  اموخت صبور بودن را چون سنگ...

اموخت مهر ورزیدن را چون باران...

 من اموختم که در سکوت لاجوردی دریا چشمانم ..

غمها را  زیر امواج و طغیانها بپوشانم .

اموختم انچه را میاموزم همچون باد از دست ندهم...

 اموختم ظلم را با سپاس!!!

 زجر را با صبر!!!

 سخن را با سکوت!!!

 نگاه را با پوشش !!!

و تنفر را با مهر پاسخ گویم!!!

 اموختم همیشه شرمنده کردن را !!!

و همه شرمنده خواهند بود تا ابد زیرا:

 دختری با وسعت اسمان ...

بر همه اهسته شورید بی جوابی

که خاطری ازرده گردد...

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط باران |

انگار نه انگار  تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم..نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ......

هنوزم باورم نمیشه که بابا رفته ....

بابا ..........بابای عزیزم

توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم...

بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم...

گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم

رفتی عشقم.....  امیدم ...  منو تنها گذاشتی !

دستت توی دستم بود ولی رفتی...

و رفتی و  دیگه نخواهی آمد !

دلم برات تنگه !

پر از بغضم..پر از حرفم !

ولی کجاست؟؟؟    کجایی؟؟

رفتی بدون اینکه نگام کنی !

دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !!

میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم

عشقم ..... امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی !

چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟

تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟

دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟

چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟

چقدر دلم برات تنگ شده بابا...........

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:36 توسط باران |

 

نه امپراطورم

و نه ستاره ای در مشت دارم

اما خودم را

با کسی که خیلی خوشبخت است

اشتباه گرفته ام

و به جای او نفس می کشم

راه می روم

غدا می خورم

می خوابم و...

چه اشتباه دل انگیزی...

...................................

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط باران |

 

تکه ها یی از عشق را دو انگشتی بر دار ،

خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:38 توسط باران

 

بگید بباره بارون

بگید تموم شدم من

بهش بگید شکستم

بهش بگید بریدم

میرم به زیر بارون

 خراب و درب و داغون

از آدما فراری

از عاشقا گریزون

بزار کسی نبینه غرور گریه هامو

بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو

یه داغ سخت سختم

یه باغ بی درختم

نفرین کی به عمرم

سیاهه روز بختم

تنم داره میلرزه

گاهی نداشتن دل

به داشتنش می ارزه............

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:52 توسط باران |

مرا به جرعه لبخندی

           میان اینهمه تاریکی مهمان کن ...!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:53 توسط باران

هنوز حرف می زنم ، هنوز راه می روم

به سمت جای خالیت ، به اشتباه می روم

هنوز هم به عکس تو سلام می کنم ولی

بدون هیچ پاسخی دوباره راه می روم

هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است

به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم

تو نیستی هنوز من ، به یاد با تو بودنم

به کوچه می روم به این ، شکنجه گاه می روم

هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـیـل بـودنــم

همین که حرف می زنم ، همین که راه می روم

تو هنوز هم هستی ...همیشه ....همه جا......

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:32 توسط باران |

 

همیشه در گرگم به هوا

از گرگ شدن فرار می کردیم

و اکنون

نا خواسته در تمامی بازی ها

گرگیم

بی آنکه از خودمان بترسیم

من از هفت سنگ می ترسم

می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم

که دیواری ما را از هم بگیرد

بیا لی لی بازی کنیم

که در هر رفتنی

دوباره برگردیم..

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:16 توسط باران |

باز باران با ترانه

می خورد بر سقف قلبم

باورت شاید نباشد

خسته است این قلب تنگم

بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشه‌هايم بشويد

 و اين ها برای يک عمر سرخوش بودن و شيدايی کردن کافی است

 به گمانم در ورای اين کلمات می خواستم بگويم که دلتنگت شده ام

تورا گم کرده ام امروز ،

 وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند

 و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند

 نمیدانی چه غمگینند .....

چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو

نمیدانم چه خواهد شد .

 پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ،

کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم .

می گویم ....

اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ،

 ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم.....................

خداحافظ : ولی هرگز نخواهی رفت از یادم ...

خداحافظ : ولی این یعنی در اندوه تو میمیرم ...

 دراین تنهایی مطلق که می بندد ، به زنجیرم ...

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.............

 

+ نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:8 توسط باران |

 

امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد

مي دانم

چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زند

هديه اي خواهم گرفت

جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ

راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت

آن را باز مي كنم..

ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند

شايد بزرگ شده باشم

بزرگ.....غریبم عجیب این روزها

و خودم را می نگرم که چه ساده

خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود

و موهایم سپیدتر....

به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟

به کجا......

و دلم مادر می خواهد امروز ... و عطر تن پدری ...

و دلم خواهری می خواهد

تا شانه زنم موهایش را که شبوییست معطر و پاک

و دلم مردی می خواهد

مرد !!!

مردی آرام و روشن

دلم مردی می خواهد ...تا در او بیارامم ...

تا او خواب های وحشی ام را رام کند

.ودستانش  بگشاید گره های کور افكارم را

و بنوازد عشق را و ببوید باران را ...

و آب دهد حوض را ...

دلم مردی می خواهد

مردی که روشنم سازد از این همه سیاهی

مردی که دوستم بدارد نوازشم کند

و تا صبح برایم ماه و ستاره بخواند  و تا ظهر بماند

و تا عصر مرا به مهمانی گنجشک ها ببرد

و تا شب مرا  اسیر عطرش سازد

و شب را تا صبح مستم کند

و صبح را تا ظهر و ظهر را تا عصر

و عصر را تا شب و شب را تا صبح

با من ! باشد ...

دلم.....

آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را

با شیرینیش  ببلعم

و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را

و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد

و مساحتش به طول ۲ نفر

و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق

و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح

و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را

و دلم را که دگر هیچ  نخواهد !

تولدم........

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:6 توسط باران |

 

کوه با متانت و غرور

بر دستهای زرفام آفتاب

                           بوسه می زند.....

خورشید شانه های استوار کوه را

                          با مهر می نوازد....

و روز می شکفد....

و من در دریای نیلفام

خوابهای شیرین شب...

صدفهای رنگین خیال را می کاوم....

شاید مروارید رویای کسی را

                                در آن یابم......

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط باران |

 

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام

ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است.

اين کابوس کی تمام خواهد شد.

احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام

خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم

دلم برای بچگی ام می سوزد

جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده

خودم را می بينم متحير و آشفته حال .....

راستی سهم من از زندگی اين بود؟

اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟

هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم...

هيچ سلاحی...هيچ....هيچ.....

چه تنهايی بی حد و حسابی.....

ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد....

پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست...

من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟

پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست

که هيچ وقت آن را لمس نکردم

هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم

خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای.....

اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟

آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد که قدم روی چشمهای خسته ام

بگذارد تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط باران |

آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زديک دست ديگر را
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دست مشوش ،مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
هشتی ناگاه محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهاي دزدانه

 

آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست


                             ((اکنون زني تنهاست))

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط باران |

من به تنهايي باغ بعد يك خواب زمستاني مي انديشم

 

و به گلهاي فرو خفته به دامان سكوت

 

من به يك كوچه گيج ....گيج از عطر اقاقي ها مي انديشم

 

و به يك زمزمه عابر مست كه ز تنهايي خود نا شاد است

 

من به دلتنگي شبهاي ملول و تهي ماندن خود از شادي

 

باز مي انديشم ......باز مي انديشم

 

ذهنم از خاطره ها سر شار است

 

و فرود آمدن معجزه در هستي من

 

مثل خوشبختي من دورترين حادثه است!

 

من به خوشبختي ماهيها مي انديشم

 

كه در آن وسعت آبي با هم باز هم همراهند

 

من به يك خانه مي انديشم ..يك خانه دور

 

كه در آن فانوسي مي سوزد

 

و در آن جاي تو مانده است تهي

 

و به گلهاي فراموشي آن گلدان مي انديشم

 

که ز بي آبي پژمرده شدند!

من به تنهايي خويش و به تنهايي باغ و به يك معجزه مي انديشم.......

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط باران |

((تولدت مبارک))

هر چند که دیگه نیستی ولی یادت هست............

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 0:4 توسط باران |

 

تقدیم به گل خوشبوی زندگیم

تا تو با منی زمانه با من است

بخت و کام جاودانه با من است

تو بهار دلکشی و من چو باغ

شور و شوق صد جوانه با من است

یاد دلنشینت ای امید جان

هر کجا روم... روانه با من است

ناز نوشخند صبح اگر تو را است

شور گریه شبانه با من است

ای گل قشنگم تا تو هستی

 رقص و مستی و ترانه با من است

محمد رضا جان تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 1:46 توسط باران |

ديگر تو را به خواب نمی بينم

حتی خيال من رخساره تو را از ياد برده است.....

آيا کدام ماه تکرار طرح جاری نورش را خواهد ريخت؟

بعد از تو من چگونه

اين آتش نهفته به جان را خاموش کنم؟

اين سينه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش کنم؟

من با اميد مهر تو پيوسته زيستم

بعد از تو؟ اين مباد....که بعد از تو نيستم....

بعد از تو آفتاب سياه است...

بعد از تو در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست...

بعد از من آبی است آسمان..

آبي... مثل هميشه آبی.......

خسته ..از اين و آن گسسته..

از دشتهای غمزده می آيم...

از دشتهای پونه وحشی...

و از کنار زمزمه چشمه سار ها..

از پيش بيدهای پريشان...

از خشم باد ها می آيم...

می آيم و به ياد تو می آرم..افسانه جنون را....

ای اشتياف مرگ در من طلوع کن.....

من اختتام قصه ليلی و مجنون را اعلام می کنم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:55 توسط باران |

 

دل من تـنها بـود ،

دل من هرزه نـبـود ...

دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا

به کجا ؟!

معـلـوم است ، به در خانه تو !

دل من عادت داشـت ،

که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری

که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...

دل من ساکن دیوار و دری ،

که تو هر روز از آن می گـذری .

دل من ساکن دستان تو بود

دل من گوشه یک باغـچه بـود

که تو هر روز به آن می نگری

راستی ، دل من را دیـدی ...؟!!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:45 توسط باران |

 

روزی با خود فکر می کردم

اگر او را با دیگری ببینم

شهر را به آتش می کشم .....

ولی امروز حاضر نیستم

کبریتی روشن کنم

تا ببینم او کجاست...!!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط باران |

 

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن ....

شاید تو خاموشم کنی ......

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:44 توسط باران |

 

كمي كم آورده ام...

كم آورده ام در اعتنايت و در مهرباني تويي كه نامهرباني محالت است...

سخاوت آسمان را چند ابردست زير سوال برده اند

و همچنان سر به زانو به مهتاب شبي مي انديشم

كه او زير گوشم خواند:

باران...هیچ کس نيست مثل تو... خنده دار بود ... من احمق بودم...

ومن چقدر به اين شبهاي بي مهتاب عادت كرده ام...

و حالا آلوده ام به تو...

آلوده...

سگهاي ولگرد زوزه هاي زيبايي ميكشند امشب...

امشب باراني است...

حماقتم را ببين !

اينجا من براي تو مي نويسم .. تو كه دوست داشتي حرفهايم را بشنوي

احساسم را ببين... و اشكي را كه همچنان نباريده بغض مي شود!

هي تو!

تو كه داد زدي: بیا با خدایت آشتی کن...

ببين!

خدايي ندارم كه برايش زار بزنم...

خدايي كه اشانتيون يك سرنوشت بود...

خدایم را گم كرده ام ...بين اسباب بازيهايم بود !

خدایی که گمان برد مادرت اضافيست وتو بزرگ شده ای...

خدايي كه اي كاش آخرين دعاي مرا كه تو بودي مي پذيرفت!

ببين!حالا ديگر هيچ ندارم... نه آن خدا را...و نه تو را......

باز هم مثل احمق ها خودم را زير باران آنقدر خيس ميكنم كه هيچكس نتواند

اشكهاي قيمتي ام را تشخيص دهد..

غصه خوردن هايم تكرار مكررات شده اند و صفايي ندارند!

خوش نداري حرفهايم را بشنوي؟

هان؟خنده دار شده ام ؟كلمات اين زبان كرخت به دلت نمي نشيند؟

قول مي دهم...

هيچ نمي گويم...

نمی گریم...نمی گریم...

فقط همين يك بار ...

فقط همين امشب...

بوي باران...بوي تو...و بوي چتري كه هيچ وقت باز نشد

پاك خيس شده ام ..."

...امشب زير اين باران چترم را به آتش خواهم كشيد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:37 توسط باران |

   

 "هر بار که میدیدمش ساعتها گريه مي کردم! آخرين بار که به سراغش رفتم

ديوانه وار مي خندیدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش  ديدم، با طعنه گفتم:

تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي

 و من هاي هاي گريستم!

تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر

انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!

اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!

نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل

کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...

جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي.........

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:38 توسط باران |

 

باز هم فراموش کردم.........

دومین سالگرد اتاق تنهایی .................

اتاق عزیزم تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط باران |

 

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط باران |

 

براي توست . براي تويي كه زماني آمدي ،

سعي كردي خلأهاي دروني ام را پر كني ،

 بدون اينكه آنها را بشناسي  رها كردي ...

 یک بار در پيامي كوتاه به تو گفتم ؛

 احساس شكست تا پشت در قلبم آمده

اما درها را محكم بستم ، كه وارد نشود ................اما تا كي ؟؟

تا كي مي توانم اين درب را قفل و زنجيرش كنم ،

در دوستي ام با تو بيش از همه دوستان و دوست داشتن هايم
 سرمايه كذاري كردم ،

حال يك تاجر شكست خورده و وانهاده ام ،

وانهاده شدم به خودي كه تقريبا" ويرانه شده ،

و واپس زده ام از همه چيزهايي كه روزي آرمان و پناهم بود ،

هميشه در درد بي عشقي بماني ، بهتر از آن است كه عاشقي سرخورده شوي

 و بيش از هر چيز ،واپس زده

اي كاش ياد مي گرفتم كه همه خودم را نثارت نكنم ،‌

و اندكي در گوشه پنهانم خود... گمشده ام را براي روز مباداي واخوردگي نگه دارم .

افسوس كه هميشه در اي كاش ها و اي دريغ ها به گل نشسته ام ،

بي اندكي دور انديشي از تاراج احساس ،

خود را هرگز به خود نمي بخشم كه اينچنين در خود شكستم

  بي هيچ ترحمي!!!!!!!!!!!!!!!

كاش كوير بودي

تا بر داغ ترين ثانيه هايت قدم مي گذاشتم


اي كاش می توانستم تورا در دنياي خيالم ريشه زنم

تو را مي خواندم ، تو را غزل مي كردم ،

اي كاش سلسله افكارم بودي ،

كه هيچگاه گسسته نشوي

ولی تو چه هستي ،

تکه ای یخ در کویر داغ دلم...

كاش در آلاچيق خيالم بيتوته مي كردي

كاش سپيدترين برگ دفتر شعرم بودي

 و تو را مي نوشتم

تو را چون شريان خون در قلبم جاري کردم

اي زيباترين بيت زندگيم

كاش در چشمانم غرق مي شدی!!!!!!!!!!!!

کاش کویر بودی.....داغ و سوزان....

تو با من نبودی.........


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:46 توسط باران |

 

کاش می آموختیم بی توقع باید دوست داشت......

شنیدن دوستت دارم از دهان پسرکانی که به بهانه کامجویی

نقش عاشقی جسور را بازی می کنند مرا به انزجار می کشاند

و از آن منفورتر دخترکان احمقی که

در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گوینند  ..!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:44 توسط باران |

 

از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم

 

بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بيكرانه مي خواهم

 

ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را

 

آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود

 

هر جا كه نشست بي تامل گفت

 

(( او يك زن ساده لوح عادي بود))

 

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم

 

اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه مي خواهم

 

عشقي كه تو را نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت

 

در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم

 

انديشه آن دو چشم رويايي هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر بهواي لحظه اي ديدار دنبال تو دريدر نمي گردم

 

دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم

 

اي زن كه دلي پر از صفا داري

 

از مرد وفا مجو...مجو...هرگز

 

او معني عشق را نمي داند

 

                         راز دل خود به او مگو هرگز........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:53 توسط باران |

 

چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

و با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند......!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:53 توسط باران |

 

خدایا ببین...!!!

 امشب آسمان پر از ابر ست...

 امشب چه تنهایم ... من و خدا ....

دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم ...  

  در این هوای سرد و یخ زده ،

 ولی  دستهای خورشید تا ابد گرم ست 

 راه کوتاهی ست ... پر از شاخه های نابودی ... درد ... بغض ... فریاد ...

 و تا مرگ راهی نیست ... 

بر بسترم هیچ نوری نیست ...شب ست و تاریکستان دلتنگی ها ...

تاریکستان مادرها ... که فراموش می شوند

تاریکستان فرزندها ... که نابود می شوند

شاید که خدا لبخند بزند ... 

                                              مثل همیشه ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:21 توسط باران |