+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 23:55 توسط باران

این منم که تو را می خوانم
نه پری قصه هستم در آفاق داستان
و نه قاصدکی در یک قدمی تو
من یک انسانم
کسی که همواره به یاد توست
سالهاست که با رودخانه و آسمان زندگی می کنم
برای کفتران چاهی دانه می ریزم
و ماه را به مهمانی درختان دعوت می کنم
این تویی که مرا در تمام لحظات می بینی
می نویسم تا تمامی درختان سالخورده بدانند
که تو مهربانترین مهربانی
پس آرام و گرم می نویسم
دوستت دارم
+
نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:34 توسط باران
|

در واپسین لحظات و در اوج سکوت و تنهاییم صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچد باز شب می شود . من از سیاهی می هراسم و یاز دلخسته از فراق عشق می گریم و بر تلخی تمام غمهای زندگیم اشک می ریزم وقتی می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم چشمانم را می بندم و در سفید رنگی آرامش بخش چشمان تو را می بینم و صدای تو را مرور می کنم با اینکه از برخی سکوتها دلزده ام با رفتن تو بود که تنهایی من رقم خورد تو رفتی و من به یادت با غنچه های گل نرگس با حیاط خانه با غم و غربت خودم همدم و هم زبان شدم بیا که دلتنگ تو ام .... دل شکسته ام را فراموش نکن همیشه با خودم فکر می کنم اگر در رهگذری تو را ببینم با توانی که از دوستی ها گرفته ام از کنارت بگذرم و بگویم ... من به یاد تو هستم تو هم مرا در یاد خود داشته باش .....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:16 توسط باران
|

روزی پاک متولد می شویم و مسافتی به نام زندگی طی می کنیم
وروزی دیگر بدرود خواهیم گفت
به بهانه تولدم می گویم
رویای دیروز
رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم
انتظار آبی ترین روزها را می کشم
نباید شکست خورده و مغلوب ُ با بغضی در گلو
از پشت پنجره غروب آفتاب را نظاره گر باشم
نباید در حسرت شهد شیرین زندگی
ثانیه ها را به ساعتها تبدیل کنم
وبی آرزو خواب فردا ها را ببینم
گر چه روبرویم دریچه ای هست
که کلیدش را سهم من ندانستند
اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم
بر شانه های خسته خودم تکیه کنم
تا زمین صدای شکستنم را نشنود
برای رهایی پر پروازی ندارم
اما احساسم به من می گوید
فردا همان رویایی است که دیروز در آرزویش بودم
فردا .......
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:16 توسط باران
|

امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد
مي دانم
چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زد
هديه اي گرفته ام
جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ
راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت
آن را باز مي كنم..
چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟
دوره ارزانیست !!!!
چه شرافت ارزان !!!!؟
تن عریان ارزان !!!؟
آبرو قیمت یک تکه نان ...
ودروغ از همه چیز ارزانتر...!!!!
و چه تخفیف بزرگی خورده ...
قیمت هر انسان ........
دلم می سوزد ......
خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود
و موهایم سپیدتر....
به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟
به کجا......
و دلم پدر می خواهد امروز ... عطر تن پدری که دیگر نیست ...
دلم.....
آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را
با شیرینیش ببلعم
و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را
و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد
و مساحتش به طول ۲ نفر
و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق
و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح
و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را
و دلم را که دگر هیچ نخواهد !
تولدم........۴۰ سال ......
ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند
شايد بزرگ شده باشم......بزرگ...!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط باران
|

باران چه معصومانه می بارد........ رسم نوازش در غمی خاکستری گمشده است.... گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت... تمام بالهایش غرق اندوه است.... آسمان چشمهایم خیس باران است..... هزاران بار در هر لحظه می میرم...... عجب..!!! آسمان هم چه بغظی کرده است امشب.... یعنی سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ باران از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت..... تو هم در پاسخ این بی وفایی ها و نا مهربانی ها بگو... بگو در انتخاب راه عشق و ایثار و وفا خطا کردی و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست.... و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل... میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت و پروانگی با زمان برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهاشان ... دعا کردم.....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط باران
|

من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهایی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْخدا هست و...
لابد اتفاقی خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فریبت داده اند
انگار نه انگار که ترانه های «دوستت دارم»٬
تنها لبخندی گذرا شده است
بر دهان کسانی که می خواهند چیز های دیگری بشنوند.
همان بهتر
که خودت را
به کوچه ی روزهای نیامده بزنی
ثانیه ها را تا انتهای تنهایی بشمری
و به خواب عمیق دوست داشتن بروی...
خسته يعني صفر! نه !يعني تنهاي بي نهايت...
خسته يعني سكوت كن
خسته يعني من!
وقتي كه تو نيستي.و من در منهاي بي نهايتم....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:38 توسط باران
|

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت
كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم
كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيايد
نهانگاه اميد و آرزو را
دریغا آن دو چشم آتش افروز
به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هر جا رفت در گوشش سرودند
كه زن را بهر عشرت آفريدند
چرا اميد بر عشقي عبث بست؟
چرا در بستر آغوش او خفت؟
چرا راز دل ديوانه اش را
به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود
كه در دام گل خورشيد افتاد
سحر گاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
كنون ااين او...و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي.............
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:55 توسط باران
|

زندگی مرا اموخت : در خود فرو بردن را همچون خاک... اموخت صبور بودن را چون سنگ... اموخت مهر ورزیدن را چون باران... من اموختم که در سکوت لاجوردی دریا چشمانم .. غمها را زیر امواج و طغیانها بپوشانم . اموختم انچه را میاموزم همچون باد از دست ندهم... اموختم ظلم را با سپاس!!! زجر را با صبر!!! سخن را با سکوت!!! نگاه را با پوشش !!! و تنفر را با مهر پاسخ گویم!!! اموختم همیشه شرمنده کردن را !!! و همه شرمنده خواهند بود تا ابد زیرا: دختری با وسعت اسمان ... بر همه اهسته شورید بی جوابی که خاطری ازرده گردد...
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:52 توسط باران
|

انگار نه انگار تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم..نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ...... هنوزم باورم نمیشه که بابا رفته .... بابا ..........بابای عزیزم توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم... بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم... گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم رفتی عشقم..... امیدم ... منو تنها گذاشتی ! دستت توی دستم بود ولی رفتی... و رفتی و دیگه نخواهی آمد ! دلم برات تنگه ! پر از بغضم..پر از حرفم ! ولی کجاست؟؟؟ کجایی؟؟ رفتی بدون اینکه نگام کنی ! دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !! میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم عشقم ..... امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی ! چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟ تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟ دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟ چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟ چقدر دلم برات تنگ شده بابا........... ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:36 توسط باران
|

نه امپراطورم و نه ستاره ای در مشت دارم اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام و به جای او نفس می کشم راه می روم غدا می خورم
چه اشتباه دل انگیزی...
...................................
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط باران
|

تکه ها یی از عشق را دو انگشتی بر دار ،
خواهی دید از تمامی کاخ های دنیا برایت لذت بخش تر است.
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:38 توسط باران

بگید بباره بارون بگید تموم شدم من بهش بگید شکستم بهش بگید بریدم میرم به زیر بارون خراب و درب و داغون از آدما فراری از عاشقا گریزون بزار کسی نبینه غرور گریه هامو بزار کسی نفهمه غم تو خنده هامو یه داغ سخت سختم یه باغ بی درختم نفرین کی به عمرم سیاهه روز بختم تنم داره میلرزه گاهی نداشتن دل به داشتنش می ارزه............
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:52 توسط باران
|

مرا به جرعه لبخندی
میان اینهمه تاریکی مهمان کن ...!!!!![]()
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 1:53 توسط باران

هنوز حرف می زنم ، هنوز راه می روم
به سمت جای خالیت ، به اشتباه می روم
هنوز هم به عکس تو سلام می کنم ولی
بدون هیچ پاسخی دوباره راه می روم
هنوز ماجرای ما سر زبان مردم است
به هر طرف که می روم ، پر اشک و آه می روم
تو نیستی هنوز من ، به یاد با تو بودنم
به کوچه می روم به این ، شکنجه گاه می روم
هـنــوز هــم بـرای تـو پـُـر از دلـیـل بـودنــم
همین که حرف می زنم ، همین که راه می روم
تو هنوز هم هستی ...همیشه ....همه جا......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 0:32 توسط باران
|

همیشه در گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم و اکنون نا خواسته در تمامی بازی ها گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی
+
نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:16 توسط باران
|

باز باران با ترانه می خورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد و اين ها برای يک عمر سرخوش بودن و شيدايی کردن کافی است به گمانم در ورای اين کلمات می خواستم بگويم که دلتنگت شده ام تورا گم کرده ام امروز ، وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند ..... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ، کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم . می گویم .... اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم..................... خداحافظ : ولی هرگز نخواهی رفت از یادم ... خداحافظ : ولی این یعنی در اندوه تو میمیرم ... دراین تنهایی مطلق که می بندد ، به زنجیرم ... و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.............
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:8 توسط باران
|

امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد
مي دانم
چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زند
هديه اي خواهم گرفت
جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ
راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت
آن را باز مي كنم..
ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند
شايد بزرگ شده باشم
بزرگ.....غریبم عجیب این روزها
و خودم را می نگرم که چه ساده
خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود
و موهایم سپیدتر....
به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟
به کجا......
و دلم مادر می خواهد امروز ... و عطر تن پدری ...
و دلم خواهری می خواهد
تا شانه زنم موهایش را که شبوییست معطر و پاک
و دلم مردی می خواهد
مرد !!!
مردی آرام و روشن
دلم مردی می خواهد ...تا در او بیارامم ...
تا او خواب های وحشی ام را رام کند
.ودستانش بگشاید گره های کور افكارم را
و بنوازد عشق را و ببوید باران را ...
و آب دهد حوض را ...
دلم مردی می خواهد
مردی که روشنم سازد از این همه سیاهی
مردی که دوستم بدارد نوازشم کند
و تا صبح برایم ماه و ستاره بخواند و تا ظهر بماند
و تا عصر مرا به مهمانی گنجشک ها ببرد
و تا شب مرا اسیر عطرش سازد
و شب را تا صبح مستم کند
و صبح را تا ظهر و ظهر را تا عصر
و عصر را تا شب و شب را تا صبح
با من ! باشد ...
دلم.....
آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را
با شیرینیش ببلعم
و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را
و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد
و مساحتش به طول ۲ نفر
و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق
و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح
و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را
و دلم را که دگر هیچ نخواهد !
تولدم........
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:6 توسط باران
|

کوه با متانت و غرور بر دستهای زرفام آفتاب بوسه می زند..... خورشید شانه های استوار کوه را با مهر می نوازد.... و روز می شکفد.... و من در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب... صدفهای رنگین خیال را می کاوم.... شاید مروارید رویای کسی را در آن یابم......
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط باران
|

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است. اين کابوس کی تمام خواهد شد. احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم دلم برای بچگی ام می سوزد جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده خودم را می بينم متحير و آشفته حال ..... راستی سهم من از زندگی اين بود؟ اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟ هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم... هيچ سلاحی...هيچ....هيچ..... چه تنهايی بی حد و حسابی..... ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد.... پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست... من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟ پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست که هيچ وقت آن را لمس نکردم هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای..... اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟ آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد که قدم روی چشمهای خسته ام بگذارد تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط باران
|
