تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

كمي كم آورده ام...

كم آورده ام در اعتنايت و در مهرباني تويي كه نامهرباني محالت است...

سخاوت آسمان را چند ابردست زير سوال برده اند

و همچنان سر به زانو به مهتاب شبي مي انديشم

كه او زير گوشم خواند:

باران...هیچ کس نيست مثل تو... خنده دار بود ... من احمق بودم...

ومن چقدر به اين شبهاي بي مهتاب عادت كرده ام...

و حالا آلوده ام به تو...

آلوده...

سگهاي ولگرد زوزه هاي زيبايي ميكشند امشب...

امشب باراني است...

حماقتم را ببين !

اينجا من براي تو مي نويسم .. تو كه دوست داشتي حرفهايم را بشنوي

احساسم را ببين... و اشكي را كه همچنان نباريده بغض مي شود!

هي تو!

تو كه داد زدي: بیا با خدایت آشتی کن...

ببين!

خدايي ندارم كه برايش زار بزنم...

خدايي كه اشانتيون يك سرنوشت بود...

خدایم را گم كرده ام ...بين اسباب بازيهايم بود !

خدایی که گمان برد مادرت اضافيست وتو بزرگ شده ای...

خدايي كه اي كاش آخرين دعاي مرا كه تو بودي مي پذيرفت!

ببين!حالا ديگر هيچ ندارم... نه آن خدا را...و نه تو را......

باز هم مثل احمق ها خودم را زير باران آنقدر خيس ميكنم كه هيچكس نتواند

اشكهاي قيمتي ام را تشخيص دهد..

غصه خوردن هايم تكرار مكررات شده اند و صفايي ندارند!

خوش نداري حرفهايم را بشنوي؟

هان؟خنده دار شده ام ؟كلمات اين زبان كرخت به دلت نمي نشيند؟

قول مي دهم...

هيچ نمي گويم...

نمی گریم...نمی گریم...

فقط همين يك بار ...

فقط همين امشب...

بوي باران...بوي تو...و بوي چتري كه هيچ وقت باز نشد

پاك خيس شده ام ..."

...امشب زير اين باران چترم را به آتش خواهم كشيد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:37 توسط باران |

مرا به جرعه لبخندی

           میان اینهمه تاریکی مهمان کن ...!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 1:25 توسط باران

   

 "هر بار که میدیدمش ساعتها گريه مي کردم! آخرين بار که به سراغش رفتم

ديوانه وار مي خندیدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش  ديدم، با طعنه گفتم:

تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي

 و من هاي هاي گريستم!

تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر

انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!

اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!

نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل

کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...

جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي.........

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:38 توسط باران |

 

باز هم فراموش کردم.........

دومین سالگرد اتاق تنهایی .................

اتاق عزیزم تولدت مبارک

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 1:45 توسط باران |

 

مهربانم، ای خوب

یاد قلبت باشد یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها، به تو می اندیشد

و دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر درمانده

و شب و روز دعایش این است

زیر این سقف بلند، هر کجا هستی، به سلامت باشی

و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را

همه هستی و رویایش را

به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد لحظه ها را با تو به خدا بسپارد...

مهربانم ای خوب

یک نفر هست که با تو

تک و تنها با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور

پراحساس و خیال است و سرور

مهربانم این بار یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 0:24 توسط باران |

 

براي توست . براي تويي كه زماني آمدي ،

سعي كردي خلأهاي دروني ام را پر كني ،

 بدون اينكه آنها را بشناسي  رها كردي ...

 یک بار در پيامي كوتاه به تو گفتم ؛

 احساس شكست تا پشت در قلبم آمده

اما درها را محكم بستم ، كه وارد نشود ................اما تا كي ؟؟

تا كي مي توانم اين درب را قفل و زنجيرش كنم ،

در دوستي ام با تو بيش از همه دوستان و دوست داشتن هايم
 سرمايه كذاري كردم ،

حال يك تاجر شكست خورده و وانهاده ام ،

وانهاده شدم به خودي كه تقريبا" ويرانه شده ،

و واپس زده ام از همه چيزهايي كه روزي آرمان و پناهم بود ،

هميشه در درد بي عشقي بماني ، بهتر از آن است كه عاشقي سرخورده شوي

 و بيش از هر چيز ،واپس زده

اي كاش ياد مي گرفتم كه همه خودم را نثارت نكنم ،‌

و اندكي در گوشه پنهانم خود... گمشده ام را براي روز مباداي واخوردگي نگه دارم .

افسوس كه هميشه در اي كاش ها و اي دريغ ها به گل نشسته ام ،

بي اندكي دور انديشي از تاراج احساس ،

خود را هرگز به خود نمي بخشم كه اينچنين در خود شكستم

  بي هيچ ترحمي!!!!!!!!!!!!!!!

كاش كوير بودي

تا بر داغ ترين ثانيه هايت قدم مي گذاشتم


اي كاش می توانستم تورا در دنياي خيالم ريشه زنم

تو را مي خواندم ، تو را غزل مي كردم ،

اي كاش سلسله افكارم بودي ،

كه هيچگاه گسسته نشوي

ولی تو چه هستي ،

تکه ای یخ در کویر داغ دلم...

كاش در آلاچيق خيالم بيتوته مي كردي

كاش سپيدترين برگ دفتر شعرم بودي

 و تو را مي نوشتم

تو را چون شريان خون در قلبم جاري کردم

اي زيباترين بيت زندگيم

كاش در چشمانم غرق مي شدی!!!!!!!!!!!!

کاش کویر بودی.....داغ و سوزان....

تو با من نبودی.........


 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:46 توسط باران |

 

کاش می آموختیم بی توقع باید دوست داشت......

شنیدن دوستت دارم از دهان پسرکانی که به بهانه کامجویی

نقش عاشقی جسور را بازی می کنند مرا به انزجار می کشاند

و از آن منفورتر دخترکان احمقی که

در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گوینند  ..!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 0:44 توسط باران |

 

از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم

 

بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بيكرانه مي خواهم

 

ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را

 

آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود

 

هر جا كه نشست بي تامل گفت

 

(( او يك زن ساده لوح عادي بود))

 

مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم

 

اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه مي خواهم

 

عشقي كه تو را نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت

 

در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم

 

انديشه آن دو چشم رويايي هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

 

ديگر بهواي لحظه اي ديدار دنبال تو دريدر نمي گردم

 

دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم

 

اي زن كه دلي پر از صفا داري

 

از مرد وفا مجو...مجو...هرگز

 

او معني عشق را نمي داند

 

                         راز دل خود به او مگو هرگز........

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:53 توسط باران |

 

چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ،

 نه اراده‌ي دوست نداشتن ،

نه لياقت دوست داشته شدن

و نه متانت دوست داشته نشدن

و با اين حال مدام شعر عاشقانه مي‌خوانند......!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0:53 توسط باران |

 

خدایا ببین...!!!

 امشب آسمان پر از ابر ست...

 امشب چه تنهایم ... من و خدا ....

دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم ...  

  در این هوای سرد و یخ زده ،

 ولی  دستهای خورشید تا ابد گرم ست 

 راه کوتاهی ست ... پر از شاخه های نابودی ... درد ... بغض ... فریاد ...

 و تا مرگ راهی نیست ... 

بر بسترم هیچ نوری نیست ...شب ست و تاریکستان دلتنگی ها ...

تاریکستان مادرها ... که فراموش می شوند

تاریکستان فرزندها ... که نابود می شوند

شاید که خدا لبخند بزند ... 

                                              مثل همیشه ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:21 توسط باران |

 

می خواهم آهنگ تازه ی تلاطم را آغاز کنم ُ

تا راه کشتی خلیج نشسته ام را

                                            به پهنه دریا ُ باز کنم .

می خواهم شمع لاله ی بلورین جانم را برافروزم

تا از دره های تاریک وهم و وحشت ُ

                                               به سلامت عبور کنم.

می خواهم رخوت و سکوت سده ها را

از ذهن گرد گرفته ی خویش ُ

از باور همسفرانم ُ دور کنم.

می خواهم بلندترین اوایم را

به دورترین آفاق و افلاک برسانم

که ...هان بنگرید ...

من شکوه شادمانه آفرینشم ....

من خدایگان زمینم .

من رها شده انسانم.....

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:56 توسط باران |

 

بوی خواب در شب سرد پاییزی در خانه و کوچه پيچيده...

از کنار پنجره های بسته  که می گذری ،  تنها می توانی صدای بی صدای رخوت را بشنوی .

 نه باران بهانه طراوت می شود...نه عشق بهانه ای برای تبسمی بی رنگ.

امشب از اين شهر پر بهانه

 از پشت پيچ های راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسد ، می روم .

 امشب چشم از آسمان با پولک های نقره ای اش می گيرم

و بهانه های ساده برای چشمک زدن را به دست قصه های تکراری ليلی و مجنون می سپارم

تا خوش باوری را برای هميشه فراموش کنم ؛ خوش باوری و سادگی...

بهانه های عاشقانه و نگاه های کودکانه...

تپش های بی مهابا و سردی اضطراب ديدن و گفتن...

من امشب از شهر قصه های پر غصه سفر می کنم.

مقصدم ، آسمانی است بی رنگ تا ديگر دلتنگ آبی آن نشوم...

ابرهايی است بی باران تا ديگر زنگ باران مرا به دنيای روياهای خيس چشمان آشنا نبرد...

دشت های خشک است تا ديگر در انتظار رقص شاليزار ننشينم...

دريايی بی آب است تا دلنگران نا آرامی موج ها نباشم...

مقصدم آنجاست که هيچ کجا نيست.

تو پشت سر من پياله آب مريز

که ديگر با من ميلی برای بودن و بازگشت نيست...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 1:6 توسط باران |

 
تصویرت از نگاهم پاک نمی شود

امشب حالم خیلی بد ست

دعایم کن...

حرفها دارم ...

           از دریچه ی نگفتن ...

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 23:53 توسط باران |

 

می دونم برات عجیبه این همه اسرار و خواهش

این همه خواستن دستات  بدون.... حتی نوازش

می دونم که غم نداری ......... واسه تو دنیای دردم 

می گذری از من و میری........ اما باز من  بر می گردم

میدونم برات عجیبه........  من با اون همه غرورم             

پیش  اون همه بدیهام ......چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله ..........که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی ..........باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه .........من بدهکار تو میشم ؟

وقتی نیستی هم یه جور....... با خیالت راضی میشم .

می دونی واسه چی از تو............. بد میبینمو می خندم ؟

تا نبینی گریه هامو........... هر دو چشمامو می بندم .

چاره ای جز این ندارم...........  آخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی...........  بی تو من بدجوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی .......... روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم      

تو چه جور از من گذشتی

یه روزی قدرمو میدونی که دیره

باشه خوبم از کنارت ساده میرم

با وجود اینکه می دونم میمیرم

به خدا قدرمو میدونی یه روزی

 

من چه جوری تو رو خواستم      

تو چه جور از من گذشتی...........

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 21:51 توسط باران |

 

اگر دستم به جدایی برسه...

اونو از خاطره ها خط می زنم

از دل تنگ تموم آدما..

از شب و روز خدا خط می زنم

اگر دستم برسه به آسمون

با ستاره ها قیامت می کنم

نمیزارم کسی عاشق نباشه

ماه و بین همه قسمت می کنم...

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم

حرفای نگفتنی رو میشه دید

میشه تو سکوت بین ما دو تا

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

قصه جدایی ما آدما

قصه دوری ماست از خودمون

دوری من و تو از لحظه عشق

قصه سادگی گمشدمون

اگر دستم به جدایی برسه......

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:58 توسط باران |

 

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم

 بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه برم

 بیا ... بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!

 بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!

دستی به صدای خسته ام بکش!

 و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم

بگذار کلمات مرده ام را در صدفهای صورتی جای دهم

 و آنقدر نگاهت کنم که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند

 و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد نام تو را یاد بگیرم

 یادت باشد... بی تو بیدار نخواهم شد

 و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست

بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند و بوته های نعناع بی بو.....

بیا.................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:57 توسط باران |

 

غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو كرد

 همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت، تو غريبي

چه ميشد مهر ورزي ما اسير تهمت مردم نميشد

 واحساس قشنگ جشمها ميان حرف مردم گم نميشد

چه ميشد بين دستان ما کسي ديوار را حائل نميکرد

 کسي مرگ کبوتر را نميديد

و دستي آب ها را گل نميکرد

من  هرگز شکوه اي از روزگاران نکرده ام .

ولی شکايت از دورنگي هاي ياران کرده ام .

خدایا موج دلتنگیها ....طوفان دلخوشیهایم شده ...

ناصبوری ام را لغزش به حساب نیار ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:24 توسط باران |

 

امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد

مي دانم

چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زند

هديه اي خواهم گرفت

جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ

راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت

آن را باز مي كنم..

ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند

شايد بزرگ شده باشم

بزرگ.....غریبم عجیب این روزها

و خودم را می نگرم که چه ساده

خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود

و موهایم سپیدتر....

به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟

به کجا......

و دلم مادر می خواهد امروز ... و عطر تن پدری ...

و دلم خواهری می خواهد

تا شانه زنم موهایش را که شبوییست معطر و پاک

و دلم مردی می خواهد

مرد !!!

مردی آرام و روشن

دلم مردی می خواهد ...تا در او بیارامم ...

تا او خواب های وحشی ام را رام کند

.ودستانش  بگشاید گره های کور افكارم را

و بنوازد عشق را و ببوید باران را ...

و آب دهد حوض را ...

دلم مردی می خواهد

مردی که روشنم سازد از این همه سیاهی

مردی که دوستم بدارد نوازشم کند

و تا صبح برایم ماه و ستاره بخواند  و تا ظهر بماند

و تا عصر مرا به مهمانی گنجشک ها ببرد

و تا شب مرا  اسیر عطرش سازد

و شب را تا صبح مستم کند

و صبح را تا ظهر و ظهر را تا عصر

و عصر را تا شب و شب را تا صبح

با من ! باشد ...

دلم.....

آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را

با شیرینیش  ببلعم

و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را

و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد

و مساحتش به طول ۲ نفر

و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق

و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح

و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را

و دلم را که دگر هیچ  نخواهد !

تولدم........

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:34 توسط باران |

 

1-2-3 بازم يه روز ديگه شروع شد....باز هم سيندرلا بايد از خواب بيدار شه

 

 و بدوه دنبال زندگي ؛ زندگي اجباري ؛ خسته كننده و كسل كننده....

 

آه...حالم به هم مي خوره از اين آدمها ! چقدر بي خيال ؛ چقدر سر به هوا....ا

 

نگار نه انگار كه آخر دنيا رسيده....اينم از تابستونمون !!!!!

 

هميشه تابستونها دلگيرن؟ يا نه شايد اين تابستان اين قدر بي ريخت و تاريكه ؟

 

 آدمها تو خيابون مثل كرمهاي باغچه مدام توي هم ميلولند .

 

همديگر را هول مي دهند با هم دعوا مي كنند براي چي؟ براي يه وجب جا ؟

 

 مگه يه آدم چقدر جا احتياج داره ؟ مگه يه آدم چقدر هوا احتياج داره؟ 

 

مگه وقتي زير خاك ميگنده جاي چند نفر رو قراره پر كنه؟

 

آخ..!!! يكي كفشمو له كرد ..!! اصلا گور باباي كفش

 

دلمون سالهاست كه له شده و رفته پي كارش....

 

تازگيها منم شدم بي رگ و ريشه عين بقيه آدمها شدم.....

 

البته اگر جايي بينشون داشته باشم....شايد اينطوري بهتر بشه زندگي كرد....

 

دست كم به امتحانش مي ارزه.

 

 چقدر امروز دلم ميخواد فحش بدم.....!!!!!

 

 به همه چيز و همه كس...ديگه حوصله خيالبافي هم ندارم.....

 

 مدام بايد خودتو گول بزني بالا بري پايين بياي ...زندگي همينه ....كه هست !

 

به همين بي ريختي و زشتي....وقتي شريك زندگيت حتي يادش نمياد

 

 تو چه روزي به دنيا اومدي و به جاي اينكه اون تولدتو تبريك بگه

 

غريبه ها تاريخ رو بهتر از بر هستند....اصلا ولش كن !

 

خر ما از كرگي نه سم داشت نه دم ...

نه اصلا باركش خوبي بود فقط ادعاش زياد بود.....!!

 

دستمون هم كه همه ميگن نمك نداره پس آشپز خوبي هم نيستم

 

راستي از هر دستي بدي از همون دست ميگيري يعني چه؟

 

خيلي از ضرب المثلها هم رنگ باختن اين روزها ......

 

حتما از اول هم موندگار نبودن هر چند كه اين روزها كسی به موندگاري

 

 فكر نمي كنه همه رهگذرند وقتي ميان آنقدر كوتاه مي مونن

 

كه تو فقط مي توني يك عكس فوري كوچك و بي رنگ ازشون بگيري

 

و توي يك قاب خالب بزاريش تا چند ساله ديگه وقتي قهوه اي رنگ و رو رفته شد

 

 به خودت بگي ((هي...!!! راستي يادته...!!!! ))

 

 راستي خوش به حال ديوانه ها ...دنياي عاقلها بوي گند ميده.....

 

 بالاخره نفهميدم كدوم راه آسونتره ..كدوم راه نزديكتره ...

 

نزديكتر به اينكه ادم يه روز از خواب بيدار شه و ببينه خواب نيست

 

يا اگر هست يه جاي ديگست...يه جاي پرت و تاريك ....

 

لا مذهب دست كم بذار اين يه چيز مال خودم باشه.....

 

از اين بي ارادگي دارم بالا مي آرم...

 

 براي همين بي خاطرگيهاي مضحكه كه

 

 ديگه دوست ندارم دنبال كسي بگردم.....

 

 سيندرلا داره از قصه هاي قديميش دور ميشه ...

 

پسر پادشاه عاشق يه كسه ديگه اي شده يه نفر ديگه كه شبيه سيندرلا ست.....

 

اما سيندرلا نيست....فكرهاي سيندرلا رو نداره.....

 

احساسهاي سيندرلا رو نداره ...

 

 شايد سيندرلا هم خيلي عوض شده