اگر همه می دانستند چه می سوزاند ، زخم زبان دوستانه.... اگرهمه می دانستند چه دردناک می خراشد دل را، نگاههای ناباورانه.... اگر همه می دانستند چه می خورد روح را ، اشارت تلخ آشیانه........ اگر همه میدانستند چه زنجیرگرانی است برگردن، رفتارنامهربانانه....... اگر همه می دانستند چه زجری دارد هر لحظه، از این حرفها و حرفها و حرفها..... آنگاه همه هم مانند ما شاید خاموش می ماندند مرد و مردانه..!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 0:17 توسط باران
|

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده..... که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگارخستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را چرا که شهر من یک شهر نقاشی است...!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 1:31 توسط باران
|

من تولد اتاقم را با شمع نيم سوخته جشن گرفتم و موسيقی اشکهايم را تا آخرين قطعه نواختم من بی پرستوترين آسمانم..... و شما دورترين پرواز بالهای آبی.....و اين شد که.... شبی از پشت يک تنهايی نمناک شما را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم .... پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس شما را از بين گلهايی که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم و تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهاتان دعا کردم.... و احساس کردم پر پرستو ترين آسمانم و قشنگترين بالهای آبی را برای پرواز دارم ..... شمايی که مثل پری قصه ها زيبا و مثل خورشيد خانم گرم و تابان و مثل روح سبز زندگی با طراوت هستيد... از همتون ممنونم
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 1:26 توسط باران
|

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام .....گل بگو و گل بشنو..... هر کسی می خواهد وارد خانه پر مهر و صفايم گردد.... شرط وارد گشتن .. شستشوی دلهاست شرط آن يک دل بی رنگ و رياست.... بر درش برگ گلی کوبيدم و به يادش با قلم سبز بهار می نويسم ای يار....... خانه دوستی ما اينجاست تا نگويد سهراب...(خانه دوست کجاست؟)
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 2:8 توسط باران
|

دوست دارم تمام حرفها و احساساتمو تو اين اتاق تنهايی بنويسم... ساده و صميمی مثل آب دريا مثل آبی و بلندای آسمان.... دوست دارم بيام اينجا و گاهی غبار را از خاطر دلم و شما پاک کنم. سر در اين اتاق کوچک يه تابلو زدم و اسمشو گذاشتم اتاق تنهايی من. به اين خاطر اين اسمو انتخاب کردم که هر کی دوست داره وارد اين اتاق بشه و از تنهايی درش بياره..... اميدوارم دلهای زلال.. دلهای صادق و ناب با قدومشون اين اتاق را مزين کنند. منتظر شما ها هستم شما دوستان و رهگذران اتاق تنهايی بياييد ولی با احساسی بدون تنهايی........ شاد شاد شاد ياشيد.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:17 توسط باران
|

سلام
امیدوارم با داشتن این وبلاگ از تنهایی بیرون بیام . به اتاق تنهایی من خوش آمدید.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 2:0 توسط باران
|
