آن روزها رفتند آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زديک دست ديگر را
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دست مشوش ،مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
هشتی ناگاه محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهاي دزدانه
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست
((اکنون زني تنهاست))
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 0:6 توسط باران
|

آنان که به هزار دليل زنده اند نمی توانند به يک دليل بميرند و آنان که به يک دليل زنده اند به همان دليل خواهند مرد عشق رو بايد در خود پيدا کرد ما می تونيم خالق دوم اين دنيا باشيم خدا ما را خلق کرد و ما هم می تونيم عشق و ايمان را خلق کنيم ما آفريدگار عشقيم ولی به خدا تمام کوچه های عشق و دنيا بن بسته.......
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:19 توسط باران
|

وای باران.....باران... شيشه های پنجره را باران شست .... از دل من اما... چه کسی نقش تو را خواهد شست؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 0:26 توسط باران
|

یک روز وقتی از زير سايه هاي ملايم خوشبختی
پرسه زنان به خانه برميگشتيم
از زير سايه هاي مرتب مصنوعي
مردانی را ديدم که در صف كراوات چرت ميزدند
ماندن چقدر حقارت وار است
وقتي كه عزم تو ماندن باشد
حتي روز پنجره ها به سمت تاريكي باز ميشوند
اگر بتواني موقع رسيدن را درك كني
براي رفتن هميشه فرصت هست
اين دريچه را باز كن
چه همهمه اي مي ايد
گويا نا مرادی توزيع ميكنند
اينها كه در صف ايستاده اند
به خوردن و خوابيدن معتادند
وقتي بهانه اي براي بودن نداشته باشي
در صف ايستادن خود بهانه ميشود
و براي زدودن خستگي بعداز صف
ورق زدن يك كلكسيون تمبر
چقدر به نظرت جالب ميايد
اه خدايا ادم براي سقوط چه شتابي دارد
چگونه ميتوان با اين همه تفاوت بي تفاوت ماند؟
پشت اين حصار چه سياهي عظيمي خوابيده است..
به دلم گفتم:برگرد براي رفتن فكري بكنيم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 23:4 توسط باران
|

نگاهم ديد و دل او را پسنديد.. دل ديوانه ام در سينه لرزيد گذشتم از كنارش شاد و خندان نگاهش كردم و آهسته خنديد ز دست ديده و دل هر دو فرياد كه هرچه ديده بيند دل كند ياد.... اون از اين نگاه بت پرستت حتي از اين دل شيدا و مستت چرا در اين ميانه من بسوزم بگويم من بر اين قلب شكسته ردست ديده و دل هر دو فرياد كه هر چه دبده بيند دل كند ياد من از شهر جدايي مي گريزم به دشت آشنايي مي گريزم بيا اي نازنين با من وفا كن كه من ار بي وفايي ميگريزم زدست ديده و دل هر دو فرياد كه هر چه ديده بيند دل كند ياد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 23:25 توسط باران
|

ندونسته دلمو به غريبه سپردم اون غريبه را ساده شمردم گول چشم سياهشو خوردم رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بكشونه جون من را به لب برسونه جاي ديگه آتيش بسوزونه ندونستم كه غريبه ..هر چي باشه يه غريبه است.....
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 23:37 توسط باران
|

نمی دانم زندگی چیست؟
اگر زندگی شکستن سکوت است
که من سالهاست این سکوت را شکسته ام.....
اگر زندگی خروش جویبار است.....
که من سالهاست در چشمه جوشان زندگی خروشیده ام.....
ولی زندگی این نیست.......
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 23:13 توسط باران
|

چي ميشد گر دل آشفته ي من به شهر چشماي تو عادت نميكرد
پرستوي نگاهت ناگهان از دل آشفته من هجرت نميكرد
چه ميشد اولين روزه جدايي برايم تا قيامت شب نميشد
وجود پاك و سرشار از اميدم گرفتار سكوت شب نميشد
چه ميشد ميتوانستم برايت غزل هاي بگويم عاشقانه
و يا در آخريم مصرع شعرم بگيرم از وجودت يك نشانه
چه ميشد زير باران نگاهت , گل نيلوفري را ديده بودم
و يا از باغ همسايه شبانه گل مريم برايت چيده بودم
چي ميشد زير سقف نيلي شب كنارم عاشقانه مينشستي
نميگفتي مسافر هستي
امشب تو بغض خسته ام را ميشكستي
تقديم به تمام كسايكه يه روزي دلشون شكست و هرگز زخم دلشان مرحمي نداشت
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:30 توسط باران
|

كاش وقتي زندگي فرصت دهد،گاهي از پروانه ها يادي كنيم
كاش بخشي از زمان خويش را ،وقف قسمت كردن شادي كنيم
كاش وقتي آسمان باراني ست ،از زلال چشم هايش تر شويم
وقت پاييز از هجوم دست باد،كاش مثل پونه ها پر پر شويم
كاش وقتي چشم هايي ابريند ،به خود آييم و سپس كاري كنيم
از نگاه زرد گلدانهايمان ،كاش با رغبت پرستاري كنيم
كاش دلتنگ شقايق ها شويم ،به نگاه سرخ شان عادت كنيم
كاش شب وقتي كه تنها مي شويم ،با خداي ياس ها خلوت كنيم
كاش گاهي در مسير زندگي، باري از دوش نگاهي كم كنيم
فاصله هاي ميان خويش را، با خطوط دوستي مبهم كنيم
كاش با چشمانمان عهدي كنيم، وقتي از اينجا به دريا مي رويم
جاي بازي با صداي موج ها ،درد هاي آبيش را بشنويم
كاش مثل آب مثل چشمه سار ،گونه نيلوفري را تر كنيم
ما همه روزي از اينجا مي رويم ،كاش اين پرواز را باور كنيم
كاش با حرفي كه چندان سبز نيست ،قلب هاي نقره اي را نشكنيم
كاش هر شب با دو جرعه نور ماه، چشم هاي خفته را رنگي زنيم
كاش بين ساكنان شهر عشق ،رد پاي خويش را پيدا كنيم
كاش با الهام از وجدان خويش ،يك گره از كار دل ها واكنيم
كاش رسم دوستي را ساده تر ،مهربان تر آسماني تر كنيم
كاش در نقاشي ديدارمان ،شوق ها را ارغواني تر كنيم
كاش اشكي قلب مان را بشكند ،با نگاه خسته اي ويران شويم
كاش وقتي شاپرك ها تشنه اند ،ما به جاي ابر ها گريان شويم
كاش وقتي آرزويي مي كنيم، از دل شفاف مان هم رد شود
مرغ آمين هم از آنجا بگذرد،حرفهاي قلبمان را بشنود
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:19 توسط باران
|

سكوت گويا ترين كلامي است كه بر دل مي نشيند.من غم را مي دانم و مي فهمم هنگامي كه وارد اتاق تنهايي مي شوم گويا غمهايم در رگهايم جاري مي شود . و آنگاه از اندوه خالي مي شوم.چون پر سبك . اي اتاق تنهايي تو محتاج مني و من محتاج توام اي كاش اينجا به خواب رويايي فرو مي رفتم كه آغازش بهار بود و سبز و انتهايش به بهشت مي رسيد..... امشب داستان غم انگيزي دارم......و تو صبورانه گوش خواهي كرد و من فردا از هر چه غم و پريشاني است رها خواهم شد.... شب زيباست . شب تاريك است و ما همه چيز را در تاريكي نمي بينيم. چهره هاي زشت و پليد در شب از ديده ها پنهان است. دريا در شب پاك تر از روز است و به اين علت من شب را بيشتر از روز دوست دارم و سياهي را از همه رنگهاي ديگر. حال مرا نمي داني.... در دلم آشوب است.با زشتي هاي دنيا بزرگ شده ام.... اما دايما خنده تلخ و گراني بر لب دارم.....ولي ديگر نمي توانم اين خنده تلخ را هم داشته باشم.....از دست دورويي ها خسته ام..... از اين كه در اين مرداب پوسيده ام و زجر مي كشم عصباني هستم اي اتاق تنهايي.!! شكست و نا اميدي قسمت هر كسي نمي شود. بايد مثل كوه استوار بود تا بتواني از حوادث زندگي بگذري.... من از اين حوادث شوم و تلخ مي خواهم بگذرم..... آنها را لمس كرده ام و با جان و دل پذيرفتم ولي در مقابل بعضي حرفها خرد شدم...شكستم......دانستم كه آسمان و ستاره ها سكوت خواهند كرد ولي ما آدمها هرگز... محبت در سينه ها نمي ماند و عشق واژه اي بيش نيست. دانستم كه تنها مرگ حقيقت است و از تمام رنگها فقط سياهي پايدار است. دوست دارم غمهايم را در سطل زباله ي كنار خيابان بيندازم تا شايد از دستشان رها شوم.چرا كه غمهاي بزرگ آدم را از پا در مي آورند همانگونه كه من از پاي درآمدم.... من به آرامش نياز دارم... درد بزرگي را با خود مي كشم...
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 1:39 توسط باران
|

مرا محبت تو چشمه ايست پاك و زلال ! چه چشمه اي كه گواراست در همه حال ! اگر چه گمشده اي در غبار خاطره ها سمند ياد تو پوياست در گذر خيال ! درون سينه من هر زمان كبوتر دل به شوق ديدن روي تو مي كشد پرو بال ! بهار عمر تو پاينده ، اي شكوفه مهر خزان قهر تو كوتاه اي درخت وصال ! گسسته اي ز من الفت ، چرا؟ نمي دانم. مباد رشته پيوندمان بدين منوال ! (( مرا اميد وفاي تو زنده مي دارد...)) خدايا مستان از من اين اميد محال ! صفاي آينه دارد دل شكسته ما مگر به اشك از آن شسته ايم گرد ملال...!
+
نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 4:4 توسط باران
|

با يك سبد پيام اي روز .....اي زمانه بي مجنون مردان قيس گونه كجا رفتند؟ بايد دوباره فكري كرد تا ياد عاشقان قديمي لا لايي بليغي باشد و عشق تنها دليل راه باشد. اي روز .....اي زمانه بي مجنون اين بذرهاي ساده و صادق را بايد كجا...چگونه بيفشانيم؟ تا عاشقي دوباره برويد.......
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 0:46 توسط باران
|

من از دريچه سبز خيال خسته خويش به باغ زرد بهاران رفته می نگرم به روزهای درازی که در کجاوه عمر به شب رسيد بر سر دو راهی ها در انتظار يکی زان دو راه دور و دراز ولی هميشهُ .... هميشه در آخر هر راه در انحنای لبم... آه خيمه می زند ...آه..... که کاش راه دگر را گرفته بودم پيش....
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 0:8 توسط باران
|

شب آرامي بود ...مي روم در ايوان ..تا بپرسم از خود زندگي يعني چه؟ مادرم سيني چاي در دست ...گل لبخندي چيد...هديه اش داد به من خواهرم تكه ناني آورد ..آمد آنجا لب پاشويه نشست پدرم دفتر شعري آورد ..تكيه بر پشتي داد شعر زيبايي خواند و مرا برد به آرامش زيباي يقين... با خودم مي گفتم زندگي راز بزرگي است كه در ما جاري است زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنيا جاريست...زندگي آبتني كردن در اين رود است وقت رفتن به همان عرياني كه به هنگام ورود آمده ايم دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد هيچ!!!!!!! زندگي وزن نگاهيست كه در خاطره ها مي ماند شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل دادي شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت زندگي درك همين اكنون است زندگي شوق رسيدن به همان فردايست كه نخواهد آمد تو نه در ديروزي و نه در فردايی ...ظرف امروز پر از بودن توست شايد اين خنده كه امروز دريغش كردی آخرين فرصت همراهي با اميد است زندگي ياد غريبيست كه در حافظه خاك به جا مي ماند زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود زندگي حس شكوفايي يك مزرعه ..در باور بذر زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ زندگي ترجمه روشن خاك است در آيينه عشق زندگي فهم نفهميدن هاست زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود تا كه اين پنجره باز است جهاني با ماست آسمان...نور....خدا....عشق....سعادت با ماست فرصت بازي اين پنجره را دريابيم در نبنديم به نور در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم پرده از ساحت دل برگيريم رو به اين پنجره با شوق سلامي بكنيم زندگي رسم پذيرايي از تقدير است وزن خوشبختي من ...وزن رضايتمنديست زندگي شايد شعر پدرم بود كه خواند چاي مادر كه مرا گرم نمود نان خواهر كه به ماهي ها داد زندگي شايد آن لبخنديست كه دريغش كرديم زندگي زمزمه پاك حيات است ميان دو سكوت زندگي خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهاييست من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابم......
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 2:8 توسط باران
|

از قلب من که دشت بزرگی است .. (دشتی برای زیستن باغ های مهر) غم با تمام تیرگیش کوچ می کند در نور پاک صبح اندام من ، ز خواب گران می شود تهی در دستهای من گویی توان گمشده یی یافت می شود از قلب من که دشت بزرگیست (دشتی برای زیستن باغ های مهر) اینک گیاه دوستی جادوانه ای سر می کشد ز نور توان بخش آفتاب آوند این گیاه پر از خون آشتی است من این گیاه را تا بارور شود با نو گیاه دوستی دستهای تو پیوند می زنم......
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:58 توسط باران
|

در کنج اتاق کوچک ما همیشه یخدانی بود که چون قلعه ای سترگ با حصار آهنین خویش گنجهای نهفته اش را بشارتم می داد مادر بزرگ ..چون شکنندگان افسانه ای طلسم گاه گاه با احتیاط ..با سلام و صلوات یخدان آهنی را می گشود و از آن برای من روسری قشنگ و برای خواهرم پیراهنی قرمز رنگ و برای خودش پیراهنی پر چروک انتخاب می کرد بوی یخدان چون موجی دلربا در فضای خانه ما موج می انداخت دوست داشتم با دکمه های شاخی لباس خود که چون تیله رنگارنگ بود همیشه بازی کنم اما فقط دم دمای عید ...وقت سیزده بدر وقتی که تمام می شد قند و شکر به بهانه رفتن به مهمانی مادر بزرگ این قلعه را با سخاوت بر من می گشود گفتم سیزده بدر ..... خواهر با پیراهن قرمز خود من با روسری کوچک گلدار مادر بزرگ با گالشهای سیاه و براق دامنه شیبدار تپه های اطراف را پرسه می زدیم با لچکی مملو از ته مانده شیرینی های عید تخم مرغ های رنگی آبپز مشتی آجیل جور وا جور که با خویش حمل می کردیم.....چه روزگاری داشتیم ...چقدر خوش بودیم حالا در کمد لباس من مشتی لباس به ترتیب انبار گشته اند که بوی غریب ادکلن می دهند قصه های شادمانه من در یخدان آهنین گذشته ها مدفون گشته اند و مادر بزرگ کلیدهای آن را تا دور دستها ی دور با خود برده است جامه های کودکی را با عطر آبنبات و دکمه های رنگی تیله ای را با عطر خویش در خاک سپرده است دیگر نه....افسوس که جامه های من بوی خوش کودکی را نمی دهد.........
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 0:28 توسط باران
|

میروم ..اما نمی پرسم ز خویش... ره کجا..؟ منزل کجا...؟ مقصود چیست ...؟ بوسه می بخشم.....ولی خود غافلم...این دل دیوانه را معبود کیست...؟؟؟؟ اما ....دریغ و درد که جز حسرت...هرگز نبوده باده به جام من.. افسوس.... ای امید خزان دیده...کو تاج پر شکوفه نام من...؟؟؟؟؟ کاش در نیمه شبی درد آلود...سستی ومستی خوابی بودم ... کاش از شاخه سر سبز حیات...گل اندوه مرا می چیدند... کاش در شعر من ای مایه عمر.....شعله راز مرا میدیدند.... شاید این را شنیده اید که زنان...در دل ((آری )) و ((نه)) بر لب دارند.. ضعف خود را عیان نمی سازند...راز دار و خموش و مکارند.. آه من هم زنم... زنی که دلش در هوای او میزند پر و بال ... دوستش دارم ای خیال لطیف....دوستت دارم ای امید محال.... چه میشد خدایا ......چه می شد اگر ساحلی دور بودم.....؟؟؟ من آن کبوترم که به تنهایی پر می کشم به پهنه دریا ها آری من آن شکوفه اندوهم کز شاخه های غم می رویم... تو همان به که نیندیشی به من و درد روانسوزم که من از درد نیاسایم که من از شعله نیفروزم.... صدایم فریاد می زند از سر درد ....بهم کی ریزد این خواب..؟؟؟ من اینجا تشنه یک جرعه مهرم... مگر چندان تواند اوج گیرد صدایی دردمند و محنت آلود..؟؟ ولی اینجا به سوی آسمانهاست..هنوز این دیده امیدوارم خدایا این صدا را مشناسی..؟؟ من او را دوست دارم ...دوست دارم.... هر که دلداده شد به دلدارش.....ننشیند به قصد آزارش برود چشم من به دنبالش.... عشق من نگهدارش.......
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 0:27 توسط باران
|

به ما اجازه ندادند كه شعر عاشقانه بگوييم به ما اجازه ندادند مهربان باشيم ميان ميكده با گريه هاي پنهانی شب مكررمان را به روز آورديم و در پناه درختان و در پناه سكوت قدم زديم در اين جاده طولانی به ما اجازه ندادند كه در عزيزترين لحظه هاي بي خبری به پاس خاطر دلهايمان كه خاموش است به عاشقانه ترين روزها بينديشيم و پر كنيم فضا را ز عطر خاطره ها و شهر خفته و بيمار را به چلچراغ غزلهايمان بياراييم تو اي زلالترين چشمه نوازش و مهر كه با شكوهتر از روزهاي پاييزی ميان ما شب طولاني زمان جاريست تو خوب مي داني هموز در دل اين كوچه هاي خاطره خيز طنين زمزمه عاشقانه مي پيچد و ذهن پنجره از انتظار لبريز است تو اي نهايت خوبي! چگونه بايد گفت؟ كه اين زمانه نفرينی كه اين هواي غبار آلود كه اين فضاي شناور ميان آتش و دود و روزهاي سياه گرسنگي؛ هرگز به ما مجال ندادند به عاشقانه ترين لحظه ها بينديشيم..
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 1:26 توسط باران
|

در میان آن صندوقچه ، در میان آن یخدانی ، که مرا پر از حدیث مادر بزرگ بود همه آبی یادی روشن همه نارنجی و سبز خاطراتی بودم . هر زمان روزنه تنگ قفلش در دست عطوفت بارش بر چشم هوس جوی من از هم وا می شد بوی پشم و نخ ...بوی حریر و تور و عطر چای بوی نفتالین مانده در سردی ماهوت بوی عطر مصری یا مرهم زرد هندی که غلطیده بر روی شال پشمی یا که بوی شکلات و نقلی که در غباری متبرک شده بود دراين میان بوی نجابت مادر بزرگ من بدرون ذراتم می لغزید اتاق از این معجون ....اتاق از این رایحه افسونساز که فقط متعلق به او بود ..مست می شد..مثل دل من.... ذوق من میان تسمه های رنگین میان گل میخهای کوچک و ریز یخدانی مادر بزرگ گاهی از ته یخدان قدیمی حبه قندی آکنده از این بو ها می آورد برون می داد به من....می گذاشتم به دهان و چه قند قندی...!!!!! بعدها شیرینی را مثل این حبه قند قیاس مزه خوش می کردم..... آن یخدانی _ که تب تند هوسهای ما بدرونش حنک و خوش می شد.. گنج اسرار قشنگ من بود مادر بزرگ وقت بهار ار درون این گنجه اسرار توری خوش رنگی که خال سرخ و سبز و آبی روشن داشت می آورد برون ..می بست به سر و من از تماشایش حظ می کردم تا عرش خدا روسری مادر بزرگ وقت بهار ..بوی یخدان می داد من سرش را بارها می بوسیدم و او می خندید ....می گفت به من حالا لبهای تو هم مثل دل من از عطر خاطرات کودکی ام خوشبو شده است........ کاش مادر یزرگ زنده بود............ 


+
نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 2:32 توسط باران
|

در اتاق من مادر بزرگ گیسوی سربی رنگ ماتش را حنا می بست آفتابه در کنار حوض ...طشت زنگالود استکانهای نشسته گوشه ایوان چرخ خیاطی و چندین تکه چیت آبی گلدار و قیچی... چشم انداز اتاق کوچک من بود...... من کنار پنجره خاموش ناخنم را می جویدم و فکر می کردم به عطر بهارنارنج به بچه گنجشکان زیبا ی بیرون آورده از لانه در کنار چشمه گل بازی کردن بازی یک قل دو قل روی قالیچه سر شکستن دختر همسایه از پدر کتک خوردن با انبر وافور... پس شنیدن از مادر که چشمت کور.... چوبهای موریانه خورده را از ترس مادر خوانده بوسیدن.. عطر دیزی در مشام آشپزخانه.. اینهمه یکریز در گلوی دختر اندیشه ام چون بغض می ترکد... چشم باز می کنم و می گویم...اینک باید جوانه های مهر را باید به گلهای انار قلبها باید پاشید... باید آزادانه با دوک امیدی گرم کرک نرم روزها را با سر انگشتان فکر خویش ریسید.. قلعه های کاغذین را از سنگ باید کرد روزگاری گر برای میوه ی گیلاس می پریدم همچو گنجشکان بروی شاخه های پوک روزگاری گر برای دانه گردو می پریدم راه را با شوق باید از امروز هم در باغ سبز شهر که درختانش بناهای بزرگ و کوچک سنگی است میوه هایش مردم هوشیار یا گمراه است میوه دلخواه خود را گشت و پیدا کرد در لجن هم می شود یاد باغهای سبز خندان بود من کنار پنجره خاموش همچنان اندیشه می کنم بچه ها همچنان در کوچه ها با رنگین نخ جوراب بادبادکهایشان را در هوا پرواز می دهند زندگی چون کودکی تنهاست ...ساده و غمناک سادگی در چهره اش پیداست ...گاه یک لبخند می دمد در گونه هایش گرم زندگی زیباست ساده و مغموم ....چون غزالی در کنار چشمه ای زندگی زیباست ....اگر زیبا ببینیم....
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 2:21 توسط باران
|

کدام خاطره؟...کدام پذیرش؟ کدام عشق؟...کدام آرامش؟ مگر هر بی نهایتی اکنون منحصر نگشته است در چارچوبه قواعد احتسابی؟ کدامین روشنایی ما را به صبحی که سپیده ای کاذب نداشت دعوت نمود؟ مگر ما زنجیر مودت را میان قلبهایمان پاره نکردیم؟ و قلبمان را نبخشیدیم؟ کدام حس عطوفت انگیز؟ کدام دست _ وقتی با صداقت قلبمان را به او بخشیدیم- با عداوت آن را نفشرد؟ کدام پزیرش؟ کدام پاکی؟ مگر پرنده بعد از مرگ باز هم مهربان است چگونه می توان باز هم دوست داشت چرا در اوج آرامش ..در اوج مهربانی از مرگ پرنده با ما گفتند چرا وقتی که آرام در امتداد خط سرنوشت پیش می رفتیم از خاک سخن گفتند کدام صدا ما را به انتهای دوستی صدا کرد که ما خاموش مانده باشیم مگر نه آنکه با هر صدایی می جهیدیم و می رفتیم تا سراب خوشبختی مگر نه آنکه در مسیر سرنوشتمان با خون خود نوشتیم که ما به قلب صادق عاشقیم پس چرا پرنده پرید و رفت در آسمانی که آفتابش از حرارت عشقمان آب شد پس چرا خطوط هستی ما منهدم شد پس چرا وقتی با اقاقیها دوست شدیم به غارت رفتند پس چرا وقتی با خون سرخ تنمان پیوند یگانگی بستیم ماهی سرخ ما مرد پس چرا وقتی به سوی هر صدایی که می شنیدیم دویدیم......طنین عداوت شنیدیم چرا وقتی که در شبی سرد عاشق شدیم با عطوفتی دروغین قلب ما را له کردند و شکستند؟ چگونه می توان باز هم دوست داشت؟
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 1:50 توسط باران
|

من هدیه بزرگ بهارانم را در لحظه های سبز آورده ام تا در میان کوچه با کودکان خواب و پریشان قسمت کنم یک باغ....آفتاب.....و یک درخت پرنده،پرنده آزاد یک سطر زندگی و یک کتاب عشق....عشق به انسان...پرنده و آب یک روز شعر و یک بهار آواز...آواز...آواز من هدیه بزرگ بهارانم را طبق طبق بر سر در کوچه های سرگردانی می گردانم و داد می زنم آواز..!!! عشق..!!! رهایی...!!! من تکه های فروردین را بر زلف دختران بالغ می بندم و پا بپایشان در کوچه های آزادی می گردم و جاده های روز را دور می زنم گوش کنید ....آواز آب را....و جویبار فصل را و رویش بزرگ بهاران را...در دستهای سال... با کودکان خواب و پریشانی بر خاک طرح بهار و آب.....طرح پرنده را.......
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 2:16 توسط باران
|

در اتاقي که به اندازه ي يک تنهاييست دل من که به اندازه ي يک عشقست به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچه خانه من کاشته اي و به آواز قناري ها که به اندازه يک پنجره مي خوانند گل سرخ....... تو مرا بردي به باغ گل سرخ و به موهاي پريشانم در تاريکي شب گل سرخي زدي و سر انجام....... عطر گل سرخ را به من فهماندي
+
نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 3:50 توسط باران
|

من احساس بودن و زیستن را سالهاست که می دانم.....
من زندگی را نه به خاطر زنده بودن بلکه برای زندگی دادن دوست دارم....
زندگی جاده ای بیش نیست....
و من و تو مسافر.....
من سفر را به خاطر مقصدش دوست دارم........
+
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 3:22 توسط باران
|

نشسته ام تنها در عمق ظلمت تردیدهای خویش با قصه های رود با قصه های باد آیا کسی از دوردست خاطره می آید؟ آیا کسی از روزهای سبز صداقت پیغام می دهد؟ آیا کسی در وسعت غروب شعری برای فصلهای تباهی شعری برای من..شعری برای رود شعری برای پنجره می خواند؟ آیا کسی پرنده زیبای مهربانی را در کوچه باغهای دلم پرواز می دهد؟ تشویش من ز چیست؟ تشویش من ز کیست؟ فریادها در شهر سنگها و مترسکها خاموش می شود دیگر زمان عشق های خدایی گذشته است..... آیا کسی هست؟..... اینک منم انسان مظطرب انسان خسته وامانده در نشیب با کوله بار شعر شعری برای رود ...شعری برای باد..... شعری برای پنجره......شعری برای شب....
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:22 توسط باران
|

اميدوارم هر کجای اين سرزمين خداييد سلامت باشيد هميشه اواخر اسفند عين حاجی بازاريها می شينم چرتکه ميندازم و حساب کتاب می کنم و هميشه و هرسال هم بدهکار شدم گاهی نشد يک اسفند بشينم حساب کنم ببينم سودی عايد شده و اين روزها هم دوباره فصل حساب رسی بود و من با خودم فکر می کنم که امسال چطوری گذشت من و دل من و ايمان من و عشق منو گناه من و شيطان من و عرفان من و تلاش من و .......... چه کردم به کجا رسيدم چه ها بدست آوردم و چه ها از دست دادم . دافعه چقدر قوی بود جاذبه چقدر.... چند نفر تلفات داشته؟ قطار دوستی چند تا مسافر داشته اتوبوس عشق و دوستی چی؟از گلهای باغچه ايمان چه خبر؟چند تا گل پژمردن چندتا رشد کردن ؟چندتا خشک شدن؟ چندتا نيمه جانند ؟چقدر به اين گلها رسيدم چقدر به آنها آب رساندم.... دل دل دل با دل چه کردم؟ شکستم؟ سوزاندم؟غصه دارش کردم؟ يا خروار خروار غبار گناه و پليدی و نکبت روش پاشيدم بهر حال اين چند روز آخر سال بايد نشست و چاره انديشی کرد بايد با خودمون بدون تعارف تسويه حساب کنيم فردا بدهکار دل و عقل و عشق و ايمان نمانيم و يک سال ديگه ازبهار گذشت وچندتا بهار ديگر در پيش روی ماست خدا داند ................... ولی خودمانيم بد گذشت و سخت............
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 3:31 توسط باران
|


+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 2:21 توسط باران
|

دوستان سلام بهار با تمام زيباييهايش از راه می رسد همه چيز تولدی ديگر خواهد يافت چه ميشد اگر فکرها هم رنگ ديگری می گرفتند..... حالا که بهار همه دنيا را رنگ تازه زندگی می بخشد... بياييد سردی زمستان را از دلهايمان بيرون کنيم و پنجره قلبهايمان را برای بهار باز کنيم آری ...می شود هميشه بهاری بود بهاری پر از اميد و سلامتی برايتان آرزومندم سال نو بر همگان مبارک باد.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 2:8 توسط باران
|
