من خودم را تنها نمی بینم مشابه این تضادها فراوان است همه زندگی ها شبیه هم نیست
ولی وقتی درک صحیح از زندگی برای جوانان نباشد اکثرا دچار مشکلاتی شبیه هم می شوند
و بر سر دوراهی قداد می گیرند در نتیجه دچار تعرض شده و افسرده و نا امید می شوند
سالها با هم زندگی می کنند بدون آنکه معنی زندگی را بفهمند حتی یک روزش را حس
نمی کنند و این نهایت بدبختی و بیچارگی است که به خاطر حرف پدر یا مادر یا.......
که مبادا سرزنششان کنندهمدیگر را تحمل می کنند کنار یکدیگر فقط پیر می شوند
و لام تا کام با کسی حرف نمی زنند دائما حرفهای پدر بزرگها و مادر بزرگها
آویزه گوششان است که باید ساخت مگر ما نساختیم؟؟
پدرت این طور بود مادرت آن طور بئد مگر ما زندگی نکردیم ؟؟؟
آدم باید در زندگی صبر داشته باشد
تحمل کند و بسوزد و بسازد...!!! زشت است که ناسازگاری کند...ولی تا کی؟
همین حرفهاست که مردم را بیچاره کرده است درک انسانها از یکدیگر
مهمترین راه ادامه زندگی است زندگی با کسی که هیچ وجه مشترکی
با او نداری به چه درد می خورد؟
این چه معنایی می تواند داشته باشد؟ از همه چیز و همه کس خسته ام
وقتی به دنیا آمدیم این قدر بد نبودیم..
.نمی دانم چرا خیلی از ماها بد می شن بدی ها را می بینیم کمبودها را حس می کنیم
ولی چیزهایی را که داریم اصلا نمی بینیم نگاهمان همیشه بالاست!!!
خوش به حال کسانی که بی سوادند اما دانا و فهیمند ...
همه چیز را می دانند و می فهمند دلر ک خوبی از دنیا و زندگی دارند
دانا بودن چه نعمتی است و درست زندگی کردن چه مهارتی!!!!
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:11 توسط باران
|

عزیزترینم گریه کن گریه سر ده در این دریای تنهایی این که دریا نیست !!
شاید گریه های مردم تنهاست قطره قطره اشکها جاری شده است
تا پدیدار شده دریا........به این و سعت و عظمتی که می بینی....
در میان امواج دریای زندگی پر از ماجرایم غرق می شوم
افکارم در هم می ریزد و تا به خود می آیم می بینم روزهای عمرم گذشته است
رویاهایم به یغما رفته است در میانه راه وا مانده ام
و این دیگر ادای جوانیست که از خود در می آورم از عشق سخن می گویم
عشق تنها مرز گذر از رهایی است عشقی که تا امروز نه آن را لمس کرده ام
و نه احساس افسوس که جوانیم بدون دوست داشتن سپری شد.
اگر الان جوان بودم در ساحل عشق دنبالش می گشتم و در میان امواج
در آغوشش می کشیدم و امواج عشق من را جشن می گرفت
و زندگی ما به پاکی دریا آغاز می شد.اما دیگر زمان وصل گذشته است
و زندگی همین است و چه قدر سخت است زندگی با کسی که با او تفاهم نداری
با کسی که او را نمی فهمی ، نمی شناسی و با اخلاق و روحیات
و ذهنیات او اختلاف فاحشی داری با کسی که با طبقه اجتماعی و طرز فکر
او زمین تا آسمان فرق داری...........
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 1:9 توسط باران
|

خدا کند احساسم همچنان باقی بماند تا من خود را دوباره احساس کنم......
هیچ وقت چنین احساسی نداشتم انگار به همه چیز رسیده ام
جوش و خروشهای دل فروکش کرده است آتش دل کم کم دارد خاکستر می شود
انتظار پایانی را دارم که برایم نا مشخص است..
حالا غمها و اندوهها راهشان را پیدا کرده اند و به جویباری که از دلم به
بیرون جاری است می ریزند...کدورتهای ذهنم کم کم دارند پاک و شفاف می شوند.
من کلاف سر در گمی هستم که هیچ کس نمی تواند آن را باز کند...
من منتظر فردا هستم ..فردایی که با همه فرداها فرق دارد....
فردایی که خورشید طلوع می کند من در قایقی می نشینم و
به سوی ساحلی می روم که در فراسوی ماست فردا نگاهم آسمان را زیباتر جلوه
می دهد...فردا در آسمان زندگی من از ابرهای سرگردان خبری نیست
آسمان صاف و آبی است و در یا پاکی اش را به من خواهد بخشید ...
عشق جلوه گر می شود و همه چیز معنی خواهد داشت در یا، آسمان ،
عشق رنگ آبی و مهمتر از همه عشق من و او....به هم مهر می ورزیم
و همدیگر را دوست خواهیم داشت. فردا من هر آنچه خوبی است به او می دهم
و او برای من گل سرخ محبت می چیند و من آنها را دسته دسته می کنم
خانه ای می سازم ، خانه ای در دشتی که با عشق آبیاری شده باشد...
آنگاه او در دشت عشق من شکوفه باران می شود او با من می آید و من با او
می مانم....عشق یعنی همین ....یعنی وصل در انتهای جدایی...
یعنی داشتن بهاری در عمق فصل پاییز... آه ای آسمان آبی به این عظمت!!!
با من فردا چه رازی خواهی داشت؟ آه ای دردهای بی پایان !
شما را با من چه حسابی است؟ و سر انجام تو ای خاک !!
با من چه دیداری داری؟من دیگر قادر نیستم سکوت اختیار کنم
حرفهایی را که سالها در دلم مانده است عاقبت به تو گفتم....
به تو اتاق تنهایی من.......
افسوس که جوانیم بدون دوست داشتن سپری شد......
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 3:40 توسط باران
|

کاش می توانستم تمام خاطرات در هم ریخته ام را که مدام آزارم میدهند برایتان تعریف کنم دنیا برای من خیلی کوچک است من از تنگی این دنیا احساس خفگی می کنم ای کاش می توانستم در یک روز آفتابی دور از چشم همه حتی دور از چشم خدا سقف این آسمان را گرفته را می شکافتم و با گامی بلند بر آن پا می نهادم و رها می شدم در خلئی که نه زمین بود و نه زمان........ من یه دنیا حرف دارم.. وقتی کوچک بودم دنیا برایم خیلی بزرگ بود و حالا که بزرگ شده ام دنیا برایم خیلی کوچک شده است آیا شما هم همینطور فکر می کنید؟ من با زشتیهای دنیا بزرگ شده ام ، اما دائما خنده تلخ و گرانی بر لب دارم . غم من، غم تمامی مردم تنهاست......من همه سختیها را لمس کردم و با جان و دل پذیرفتم دانستم که زندگی پر از وحشت است در خود چاره ای ندیدم ، چاره زندگی خود زندگانی بود. دانستم که آسمان وستارگان سکوت خواهند کرد. محبت در سینه ها نمی ماند و عشق وازه ای بیش نیست. دانستم که تنها مرگ حقیقت است و از تمام رنگها فقط سیاهی پایدار است . برای همین خنده ها و گریه هایم را با هم قورت دادم و لام تا کام با کسی حرف نزدم به خودم می گویم چه خوب شد که این اتاق تنهایی را ساختم و به اینجا اومدم... ای کاش همیشه اینجا میماندم و به خانه بر نمیگشتم..و خاطراتم را پاک می کردم دوباره زنده می شدم دوران کودکی را می یافتم و زندگی را می دیدم.. حال خوبی دارم .....حالی که احساس می کنم دارم تهی می شوم، خالی و سبک....احساس می کنم دارم پر در میارم..
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 1:57 توسط باران
|

ای کاش می توانستم خون رگان خود را من..... قطره...قطره...قطره....بگريم تا باورم کنند..... ای کاش می توانستم ... يک لحظه می توانستم....ای کاش... بر شانه های خود بنشانم اين خلق بی شمار را ... گرد حباب خاک بگردانم... تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست...و باورم کنند... ای کاش می توانستم.....!!!!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:28 توسط باران
|

من که به روی خودم نمی آورم٬
گاهی به جای همه ی تنهایی ها
لبخند تلخی می زنم که مثلاْخدا هست و...
لابد اتفاقی خواهد افتاد...
انگار نه انگار که اتفاقها
سالهاست که فریبت داده اند
انگار نه انگار که ترانه های «دوستت دارم»٬
تنها لبخندی گذرا شده است
بر دهان کسانی که می خواهند چیز های دیگری بشنوند.
همان بهتر
که خودت را
به کوچه ی روزهای نیامده بزنی
ثانیه ها را تا انتهای تنهایی بشمری
و به خواب عمیق دوست داشتن بروی...
خسته يعني صفر! نه !يعني تنهاي بي نهايت...
خسته يعني سكوت كن
خسته يعني من!
وقتي كه تو نيستي.و من در منهاي بي نهايتم....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 0:47 توسط باران
|

باران چه معصومانه می بارد........ رسم نوازش در غمی خاکستری گمشده است.... گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت... تمام بالهایش غرق اندوه است.... آسمان چشمهایم خیس باران است..... هزاران بار در هر لحظه می میرم...... عجب..!!! آسمان هم چه بغظی کرده است امشب.... یعنی سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟ باران از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت..... تو هم در پاسخ این بی وفایی ها و نا مهربانی ها بگو... بگو در انتخاب راه عشق و ایثار و وفا خطا کردی و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست.... و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل... میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا؟ شاید به رسم عادت و پروانگی با زمان برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهاشان ... دعا کردم.....
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 1:31 توسط باران
|

باران
با چه زبانی سخن می گوید..!!!؟
که
هر گیاه
سرا پا گوش است......
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:47 توسط باران
|

طلوع ديگری درمن نمانده غروبی مانده ازخواب خيالی سحرديگربه مارخ می نمايد ظهورديگری ازعصرهجران فرودعکس درقاب خالی سقوط اشک ازچشم بيابان نوای ديگری ازما رساند که ای مجنون شدی ازچه فراری به اشک بی ثمرنای نهفته به قلب بيد درلالای باران سفرهای خيالی تابردور سقوط ناگهانی تاته گور زسنگی اين چنين ناميده مهتر فروداشک ازچشمان باران وفورچشمه های نازک دل فرودغم درون اين خيابان غلام همت آن مه رخم من که ازابربهاران گشته بی جان
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 1:26 توسط باران
|

كودكي انسان ها ، پاكترين رويا ها را دارد بياد مي آورم لبخند مهربان دوران كودكي ام را .... همان سال هايي كه آغوش مادرم پناهگاهم بود و دست هاي پدرم نوازش گر گونه هاي لطيف و نرم بياد می آورم آن روزهاي پر شيطنتت را كه آرام ميگذشت و من هيچ دلواپس آينده ام نبودم من بايد زندگي را در دشت در دريا و در كنار پنجرهء اتاقم مي آموختم و افسوس كه امروز ديگر آن خاطرات بيادم نيست شايد كه من نيز عروسك كوكي اين تقدير بودم.... نمي دانم....اي كاش....... كودكي ام باز مي گشت ............
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 1:14 توسط باران
|

ای مهربان ترازبرگ دربوسه های باران بيداری ستاره درچشم جويباران آيينه نگاهت پيوندصبح وساحل لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران بازآ که درهوايت خاموشی جنون است فريادها برگيرازسنگ کوهساران ای جويبار جاری زين سايه برگ مبريز کاين گونه فرصت ازکف دادند بيشماران گفتی به روزگاری مهری نشستگانی گفتند بيرون نمی توان کردحتی به روزگاران بيگانگی ز حدرفت ای آشنا مپرهيز زين عاشق پشيمان سر خيل شرمساران بيش از من وتوبسياربودندونقش بستند ديوارزندگی رازين گونه يادگاران بی نغمه محبت بعدازمن وتو آرند تا درزمانه باقی آواز بادوباران ......ای مهربان ترازبرگ......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 0:27 توسط باران
|

راستی هستی چيست؟ آخرين پرتو شمعيست که لرزان لرزان از دم باد سحر می ميرد. در همان لحظه که خورشيد توان می گيرد. دير گاهيست کز انديشه خود می پرسم... راستی هستی چيست؟ آخرين پرتو شمعيست که خاموش شده است... نغمه نی لبک چوپانی است که فراموش شده است... آه...ای زندگی....ای راز شگرف... که گريزانی از انديشه من.. امشب از چهره نشناخته ات پرده بر ميگيرم... و به شکرانه اين پيروزی شادمان می ميرم.....
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:7 توسط باران
|

گوش كنين يه صدا مي شنوين يه صدايي خسته از اعماق وجودي كه در تنهايي غرق شده گوش بدين صدا هم از تنهايي ناله و فرياد مي كند ناله اي مهيب ! ناله اي سرگردان ! نا له اي خسته ي خسته و اين ناله مرا به خود مي آورد ؛ تا به غريبي خودم فكر كنم و من ....و من اشك مي ريزم؛ بر گذشته اي بس دور وقتي من گريستم، ديدم آسمان هم با من يكدل شده و مي گريد من باران غم و آسمان باران اشك هاي من و من .......باز هم من با تو ام اي غريبه.....با تو هستم اي غريبه آشنا تويي كه به تنهايي من پي برده اي نگاه كن كه آسمان چه معصومانه مي بارد و اين كوچه هاي سرد پاييزي چگونه خيس و متروكند و من در تنهايي خود چگونه تو را در پس كوچه ها مي جويم كوچه هايي كه سبزه هايش در تنهايي با غ من روييده اند و من تو را كه گلي بودي با حسرتي كه بر دل داشتم جدا كردم و من باز هم نمي دانم ........... من نمي دانم كه آيا با من خواهي ماند يا نه؟ يا مانند گلهاي ديگر به مدت زمان اندكي با من مي ماني ... با تو ام اي سنگ صبور دلم ..... آيا به حرفهاي دلي كه زخمي كهنه با خود دارد گوش مي كني يا نه ؟ آيا اشكهايت را براي تنهايي ام ذخيره كرده اي يا نه؟ مي داني كه انتظار ديگر برايم معنايي ندارد....... چون سرنوشت انتظارم را خود با دو چشمانم ديده ام مي داني كه در دل رميده من غم در زير خاكستر دل پنهان شده باز هم نمي دانم ...... نمي دانم چه وقت بگويم چه وقت بگريم چه وقت بايد بميرم وشعله هاي حرف هايم را براي هميشه خاموش كنم من نمي دانم ....... امروز آسمان دل بارانيست ومن امروز رو به او فرياد مي زنم كه.... كه خدايا توبه من زندگي كردن را آموخته اي و لي مردن را نياموخته ای تو به من دوست داشتن را آموخته اي ولي فراموش كرد ن را نياموخته اي خدا يا آنگاه كه انسان را آفريدي به او ياد دادي كه چگونه باهم بودن را تجربه كند ولي به او نياموخته اي كه چگونه تنها زندگي كند من بسان مسافري هستم كه از تمام وجود خود به دور است مسافري كه در پس زندگي راه خود را گم كرده است ودر درياهاي پر تلاطم ، به دنبال ساحلي مي گردم كه كشتي اندوه مرا به سوي خود بكشاند و امروز به اين رسيده ام كه عجب تنهايي سهمگيني را متحمل مي شوم.... و هيچ صدايي از اعماق وجودم شينده نمي شود و من خودم را خودي بس تنها رها كرده ام و به خود مي انديشم........
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:46 توسط باران
|

اگر قصه فراق عزیزان..قصه اشکهاست قصه تو اشک قصه هاست محبوبم گفته بودند....((یوسفی آید که بازار زلیخا بشکند)) گویی آن یوسف تو بودی که بازار تمامی احباب و ناموران اقلیم عشق را شکستی..... دیگر حکایات پر سوز عاشقانه و اعجاب انگیز تاریخ در این میان رنگ می بازد و من هم وامی گذارم قصه لیلی و مجنون را به نسیان می سپارم ماجرای شیرین و فرهاد را و می رهانم داستان ویس و رامین را و دهها قصه پر غصه عشق و محبت را چه بگویم که در وصف و رثای تو قامت چکامه ها خمیده رنگ مدیحه پریده قلب غزلها گداخته و همه ابهاب بیان و قلم از شدت شگفتی زانوی غم به سینه گرفته اند به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم و قفلی پولادین بر دروازه دل زده بودم که کس در آن خانه نیاید اما وقتی تو چهره نمودی نه عقل ماند و نه هوشم و مهر تو قفل قلبم را چون مومی ذوب نمود و آن خراب آباد را صاحب شد چو خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد و بعد از آن شدم عاشق بی قرار و سر گشته کوی تو هر وقت گلبوته های عشق و وفا پرپر می شدند به درخت تناور و سایه گسترت تکیه می زدم تا غمهای دل پر گدازم با خنک نسیم کویت...بیارامند..... آن هنگام بی اختیار بر زبان الکنم جاری می شد که ای خدا این بوی پیراهن یوسف است یا شمیم جانفزای محبوب......
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:16 توسط باران
|

شب آرامي بود ...مي روم در ايوان ..تا بپرسم از خود زندگي يعني چه؟ مادرم سيني چاي در دست ...گل لبخندي چيد...هديه اش داد به من خواهرم تكه ناني آورد ..آمد آنجا لب پاشويه نشست پدرم دفتر شعري آورد ..تكيه بر پشتي داد شعر زيبايي خواند و مرا برد به آرامش زيباي يقين... با خودم مي گفتم زندگي راز بزرگي است كه در ما جاري است زندگي فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنيا جاريست...زندگي آبتني كردن در اين رود است وقت رفتن به همان عرياني كه به هنگام ورود آمده ايم دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي گردد هيچ!!!!!!! زندگي وزن نگاهيست كه در خاطره ها مي ماند شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل دادي شعله گرمي اميد تو را خواهد كشت زندگي درك همين اكنون است زندگي شوق رسيدن به همان فردايست كه نخواهد آمد تو نه در ديروزي و نه در فردايی ...ظرف امروز پر از بودن توست شايد اين خنده كه امروز دريغش كردی آخرين فرصت همراهي با اميد است زندگي ياد غريبيست كه در حافظه خاك به جا مي ماند زندگي سبزترين آيه در انديشه برگ زندگي خاطر دريايي يك قطره در آرامش رود زندگي حس شكوفايي يك مزرعه ..در باور بذر زندگي باور درياست در انديشه ماهي در تنگ زندگي ترجمه روشن خاك است در آيينه عشق زندگي فهم نفهميدن هاست زندگي پنجره اي باز به دنياي وجود تا كه اين پنجره باز است جهاني با ماست آسمان...نور....خدا....عشق....سعادت با ماست فرصت بازي اين پنجره را دريابيم در نبنديم به نور در نبنديم به آرامش پر مهر نسيم پرده از ساحت دل برگيريم رو به اين پنجره با شوق سلامي بكنيم زندگي رسم پذيرايي از تقدير است وزن خوشبختي من ...وزن رضايتمنديست زندگي شايد شعر پدرم بود كه خواند چاي مادر كه مرا گرم نمود نان خواهر كه به ماهي ها داد زندگي شايد آن لبخنديست كه دريغش كرديم زندگي زمزمه پاك حيات است ميان دو سكوت زندگي خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما تنهاييست من دلم مي خواهد قدر اين خاطره را دريابم......
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:15 توسط باران
|

بشنو از نی.... نی حصير بی نواست.... بشنو از دل ... دل سرای کبرياست..... نی چو سوزد ...تل خاکستر شود.... دل چو سوزد.... خانه دلبر شود....
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 0:54 توسط باران
|

برای دهان من ديگر سکوت حرف بزرگی است می گويم از خواب های سير نديده ام تا خواب هايی که برايم نديده ای ... وانمود ميکنم شاعرم تو هم وانمود کن نمی خندی! سی سال ديگر اگر دوباره ببينی ام همان قدر کودکم که حالا فکر ميکنی . کاش با باران پايين بيايی يا من با طنابی از ماه بالا بروم امشب چندم ماه است؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:21 توسط باران
|

سخت است وقتی نمی تونی از دردت با کسی صحبت کنی.. تنها می توان در خيالات گم شد...که آنهم از قراری ممنوع است.. که مبادا اين خيالات همه چيز را خراب کند... پس بايد چه کار کرد؟... آب هم يک جا راکد بماند می گندد چه برسد به نگرانيهای من... با چه کسی بايد حرف زد ؟اصلا چه کسی آن را می فهمد؟ چه کسی روی زخمت مرحمی ميگذارد..؟ نه اينجا هيچ کس نيست... نه غمت را کسی می بيند و نه شاديت را... چغدر دلم گرفته....چقدر دلم تنگه... ماه را هم که ديدم همه چيز را برايش خواهم گفت... ولی او هميشه گونه هايم را می بوسد و می گويد صبر .!!!! صبر.. ٬٬٬٬
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:22 توسط باران
|

هر بار که دسته ای از قاصدکها از جلوی پنجره آرزوهايم می گذرند باز از تو می پرسم از آنها...... و باز آنها از تو بی خبرند.... هر روز دسته ای از قاصدکها را جمع می کنم و در گوششان قصه هر روز انتظارم را می خوانم و به دست باد می سپارم ..... تا هر شب با قصه قاصدکهای من به خواب روی.... و هر صبح با صدای زمزمه ی من بيدار شوی می دانی که منتظرم و می دانم که می آيی.....
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 1:32 توسط باران
|

دستان من شقاوت توفان را...... پاهای من رطوبت باران را...... و جسم من برودت غم ها را ..... باور نمی کند.... در زندگی من يک مترسکم.... من يک مترسکم بی شوق... من يک مترسکم بی عشق... من يک مترسکم بی قلب.....
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 0:26 توسط باران
|

هميشه برای پرواز فقط فرصتی هست... از آگاه بودن اسارت.... اگر آگاه شوی آزاد می شوی.... اگر آزاد شوی عشق را خواهی چشيد... عشق نوری است که حقايق را نمايان می کند.... برای آگاهی بايد تشنه باشی.... برای آزادی بايد اسير باشی..... و برای عاشق شدن بايد خودت باشی.... پس آگاه شو......آزاد شو...... و عاشق باش.......
+
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 0:57 توسط باران
|

امشب می خوام از تمام شما دوستان که به من لطف داشتید و چراغ خاموش اين اتاقو روشن کردید صميمانه تشکر کنم.... با نظرهای زيباتون يه دنيا عشق و صفا به دلم راه داديد ..... خوشحالم ...که باو جود شما عزيزان ديگه خو دمو تنها حس نمی کنم..... اميدوارم سبد زندگيتون هميشه پر از عطر خوشبوی گلهای بهاری باشه... و روزگارتون نيلوفری و پر از عشق و محبت باشه.... باز هم منتظرتون هستم..... شاد و سر افراز باشيد.....(باران )
+
نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 3:58 توسط باران
|
