من در انتظار آمدن فصل عشق شرجی و عطش را فراموش کرده ام... بخوانم که از آموختن تو آموختم بخوانم که از شکستن تو آموختم.... و پاره های تنم که قطعه های سوختن است ضخامتی به حاصل بهره می گیرد... آی خدای باغ کوچه های شعر و شاعر.. می دانی ام اکنون کنون که دیگر قالب شکسته یاس را به استقامتی گران ترک گفته ام... کنون که دیگر من در امتداد راه تو ام...... تو را نخوانده ام هنوز تو را ندیده ام به چشم... لیک گواه قلبم...خطا نمی کند... اما چرا... طعم عشق می گیرد.... می شکند و ساخته می شود... آی مهربان خدا.... بیاموزم... چگونه مهربانی تجربه می شود... بیاموزم... کاین چه حکمت است... وقتی که سوختن ...باختن نیست... توانستن است......
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 0:42 توسط باران
|

می خواهم خاک غربت را از خانه تنهایی جارو کنم.. پرده ها را شستم... پنجره ها را با فصل تماشا ها روشن کردم آسمان را دیدم که پر از ململ آرامش مهتابی بود و شب سربی را مست از عطر نفس های درخت نارنج و زمین را که پر از بستر مهربان جنگل ها بود پشت یک پنجره آرام آرام خوشه های انگور با صدای باران در هوا می رقصیدند آتش تشنه دیدار دل سرد تحملها را می سوزاند خنده سار جوان از ایوان شاخه پیر صنوبر ها را می لرزاند... صورت سرخ اقاقی را ((ماه)) از پس پنجره اش نرم و آهسته تماشا می کرد گرمی خون حیات در دل سرد اتاق راه پیدا کرد......
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 1:29 توسط باران
|

چه باید کرد؟ اگر در تنهایی من شور و حالی نیست اگر من را پشیزی هم نمی گیرند... ای ظلمت سنگین...ای ماه سرگردان... چه باید کرد؟..... چه باید کرد اگر تا انتهای دشت خالیست.... چه باید کرد اگر با پرندگان دیگر سرود آشنایی نیست... اگر جای شقایق را گل خرزهره بگرفته است.... اگر تا سینه گندم ها نمی رویند... اگر آواز باران نیست.... ای آشنا ..ای یاران.... چه باید گفت؟...چه باید کرد؟.... دیگر پایبند گلها نیستم ...نیستم من..... دیگر در سینه سرخ شقایقها سرود آبشاران را نمی جویم... که دنیا با دل مجنون نکرد این را که با من کرد... که دنیا تیشه فرهاد را بر ریشه من زد..... ای پرندگان خسته دلسرد... در این تنگ غروب .... چه باید گفت؟.....چه باید کرد؟......
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:20 توسط باران
|

دور از ديار و يار شبی آورم به روز مادر بسوز از غم تنهايی ام....بسوز....! مادر !....تو تا به حال... قلب حزين و ديده بی خواب ديده ای؟ شمعی به گوشه محراب ديده ای؟ مادر.. منم به گوشه محراب آرزو... آن شمع نيم مرده...که پروانه ای نداشت.... آن مرغ تيره بخت که بالش شکسته بود... بيچاره خانه و کاشانه ای نداشت.... ديوانه ای که هم از دوست می گريخت... هم...ره به کنج خلوت بيگانه ای نداشت.... مادر !!! منم...منم...!!! آن باران....آن باران قصه گو.... که از اميد و آرزو... دگر افسانه ای نداشت... دور از ديار و يار شبی آورم به روز... مادر بسوز از غم تنهايی ام بسوز..!! کسی چون تو دختر ديوانه ای نداشت.....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 0:28 توسط باران
|

از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بيكرانه مي خواهم ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود هر جا كه نشست بي تامل گفت (( او يك زن ساده لوح عادي بود)) مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه مي خواهم عشقي كه تو را نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم انديشه آن دو چشم رويايي هرگز نبرد ز ديدگان خوابم ديگر بهواي لحظه اي ديدار دنبال تو دريدر نمي گردم دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو...مجو...هرگز او معني عشق را نمي داند راز دل خود به او مگو هرگز........
+
نوشته شده در شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 2:3 توسط باران
|

من از دريچه سبز خيال خسته خويش به باغ زرد بهاران رفته می نگرم به روزهای درازی که در کجاوه عمر به شب رسيد بر سر دو راهی ها در انتظار يکی زان دو راه دور و دراز ولی هميشهُ .... هميشه در آخر هر راه در انحنای لبم... آه خيمه می زند ...آه..... که کاش راه دگر را گرفته بودم پيش....
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 3:34 توسط باران
|

نشسته ام تنها در عمق ظلمت تردیدهای خویش با قصه های رود با قصه های باد آیا کسی از دوردست خاطره می آید؟ آیا کسی از روزهای سبز صداقت پیغام می دهد؟ آیا کسی در وسعت غروب شعری برای فصلهای تباهی شعری برای من..شعری برای رود شعری برای پنجره می خواند؟ آیا کسی پرنده زیبای مهربانی را در کوچه باغهای دلم پرواز می دهد؟ تشویش من ز چیست؟ تشویش من ز کیست؟ فریادها در شهر سنگها و مترسکها خاموش می شود دیگر زمان عشق های خدایی گذشته است..... آیا کسی هست؟..... اینک منم انسان مظطرب انسان خسته وامانده در نشیب با کوله بار شعر شعری برای رود ...شعری برای باد..... شعری برای پنجره......شعری برای شب....
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 2:49 توسط باران
|

در ميان من و تو فاصله ها ست.
گاه مي انديشم،
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانائي بخشش داري.
دستهاي تو توانائي آن را دارد؛
که مرا، زندگاني بخشد.
وتو چون مصرع شعري زيبا،
سطر برجسته اي از زندگي من هستي.
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 1:21 توسط باران
|

زمان زمان عشق و امید است بشر نیازمند محبت و دوست داشتن است آدم ذاتا عاشق عشق است. دنیای بی عشق دنیای بی روح و کسل کننده ای است. در این دنیای زشت و کوچک اگر عشق و دوست داشتن به معنای واقعی وجود نداشته باشد زندگی به جهنمی تبدیل می شود که انسان هر لحظه آرزوی نیستی می کند. و من در پی آن دوست داشتنی هستم که عشق را به دنبال خود بکشاند. آنوقت است که همه چیز دوست داشتنی می شود و همه چیز را عاشقانه می بینم. من آرزویم این است که کسی را برای همیشه دوست داشته باشم. دوست داشتنم یک حقیقت باشد و عشق بر همه چیز تاثیر بگذارد. عشق چیزی نباشد که آن را به خود بقبولانیم، بلکه باید حضور داشته باشد. باید پایدار و ماندنی باشد. وقتی عشق در زندگی مشترک جایی نداشته باشد زندگی بی محتوا می شود و دوست داشتن به معنای واقعی کلمه و جود نخواهد داشت و هر دو بی رنگ خواهند شد. من حاضر نیستم در این دنیای بی روح زنده باشم دوست دارم تمام احساسات نا خوشایند را از یاد ببرم و به همه خوبیها برسم اگر همه می دانستند که عشق معنا دهنده لحظه هاست آن را با هیچ چیز عوض نمی کردند. من چه اشتباه بزرگی کردم چرا لحظه هایم را خراب کردم چرا...... راستی که بر عمر رفته ام چه افسوسی باقیست؟؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 3:27 توسط باران
|

من از دلواپسی های غریب زندگی دلواپسی دارم و کس باور نمی دارد که من تنهاترین تنهای این تنهاترین شهرم تنم بوی علفهای غروب جمعه را دارد دلم می خواهد از تنهاترین شهر خدا یک قصه بنویسم و یا یک تابلوی ساده..... که قسمت را در آن آبی کنم حرف دلم را سبز و این نقاشی دنیای تنهایی بماند یادگارخستگی هایم و می دانم که هر چشمی نخواهد دید شهر رنگی من را چرا که شهر من یک شهر نقاشی است...!!!!!!!!!!!
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 1:14 توسط باران
|

راستی که ما چقدر کوچکیم و در این دنیا چه غمهای بزرگی را به دوش می کشیم
روزگار سختی است باید به خوبی با آن تا کرد نمی توانیم مخالف جریان آب شنا کنیم
حالا وقت ناراحتی نیست وقت فکر کردن است و نتیجه گرفتن ما در دست انتقام طبیعت
له شده ایم دوست داشتم دستهای پر از صفا و پر از صداقت را در دستم بگیرم
دستهای پر از غرور گویا تر از کلام روشن تر از نگاه دستهایی پر از نگاه و پر از سلام
دستهای بی ریا دستی پر از بهار که به راحتی بتواند به آسمان برسد و یک بغل ستاره
جمع کند دستهایی که در روز بدرخشد و در شب چون مهتاب آشیانه تنهایی من باشد....
و لی هنوز دستانم چنین دستی را لمس نکرده.....عشق زیباست و دوست داشتن
ماورای عشق است عشق سریع و تند و آتشین است و دوست داشتن عظیم
و بزرگوار و مستمر .این دوست داشتن که عشق را با خود می آورد پایان نمی پذیرد
دوست داشتن هر دو عشق را آبیاری می کند و عشق پایدار می شود
ما با دوست داشتن عشق ، عاشق آن می شویم زنده باد دوست داشتن،،،،
و حالا به این فکر می کنم که هر کس تقدیری دارد وقتی پایتقدیر به میان می آید
می بینم که همه راهها به بن بست منتهی می شود و انتهای هر خیابانی را که
من طی کرده ام آخرش دیوار بوده و ترجیح دادم که تحمل تنهایی راحتتر از
گدایی دوست داشتن است....
گدایی نهایت درماندگی است...
تحمل اندوه به مراتب از شادی گدایی کردن بهتر است ...نه من گدا نیستم...
من هنوز به نهایت درماندگی نرسیده ام .....
ما می توانیم با ایمان به خود تقدیر را از میان بر داریم نباید تسلیم سر نوشت شد
باید بگویم دیگر غریبانه گریستن و دستمال خیسی از اشک داشتن آن هم در تنهایی
و خلوت ارضا کننده نیست من باید از دستمالهای خیس از اشکم شرم داشته باشم ...
چرا که من قبول کردم که به دست تقدیر افتاد ه ام تقدیر مرا به عروسک کوکی
تبدیل کرد و من بی آنکه بدانم کودکانه در بازی سرنوشت قرار گرفتم واژه ها دیگر
کمکم نمی کنند اکنون من دوباره آفریننده اندوهم و عاجزانه از تقدیر بی زارم
چرا تقدیر......مگر جرم من چه بوده؟ چرا بن بست؟ من که راه بدی را نرفتم
جاده ای به طولانی عمر پیش رو داشتم ....چرا تقدیر به سراغ من آمد..چرا؟
به تقدیر بگویم یا به خودم که در دست تقدیر گرفتارم....کاش می شد برگردم
و در این بازی کوچک تحقیر شدن شرکت نمی کردم من هرگز نمی خواهم
از عشق افسانه بسازم من می خواستم با دوست داشتن زندگی کنم
حالا می بینم که سالها بازیچه قرار گرفتم و چه فریبی ازساده زیستن خود خوردم!!!
من هرگز نمی خواستم از عشق برجی بسازم مه آلود و غمناک با پنجره های مسدود....
من با اشتیاق زندگی را شروع کردم و در این بازی کودکانه
دستهایم چه نقره داغ شدند...
فراموشی را می ستایم فراموشی تنها ناجی روزهای سخت است فراموشی
بالاترین نعمت است اما من بعضی خاطراتم را هر چند که تلخ باشند
نمی توانم فراموش کنم و تنها خواب را ستایش می کنم که مرا به آرزوهای بزرگ
دست نیافته ام پیوند می زند روزی به خودم گفتم که بگذار به انتظار کسی پایان دهم
روزی بود که خود را فدای خوشبختی دیگری کردم گویا تقدیر این بود که من
یک فدایی باشم و این شد که در قلب انتظار پوسیدم
من دوست داشتن را دوست دارم ولی هیج وقت گدای دوست داشتن نبودم و نیستم ..
من از تحقیر شدن بیزارم اینک آرامشی سست و خاکستری به من بازگشته است
آرامشی که از یک پایان و نه از پایان همه پایان ها سخن می گوید..
من هنور هم امید دارم.....
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 1:24 توسط باران
|

همدردها همیشه از یکدیگر دورند . من به هیچ کسی وابستگی ندارم نه به زندگی گذشته ام و نه به حالم .از من چیزی نمانده است چراغی در دلم سو سو می زند ولی من خموشم درون من حبابهای پر از احساس می جوشد ولی من مات و میهوتم کاش کسی آرام آرام در قلبم آشیانه می کرد و من خود را پیدا می کردم نمیدانم ...آیا اگر کسی مهمان قلبم شد خواهم توانست این قلب مجروحم را پاک کنم؟ و در کجای آن عشق ناب و با شکوه را جای دهم؟ دوست دارم کدورتها را پاک کنم تا همه خاطرات بد محو شوند ولی میدانم که نمی شود دلم آنقدر زنگار بسته که به این سادگیها پاک نخواهد شد....کاش دلم روشن بود به روشنی آفتاب و من عشق را رها نمی کردم عشق خود نیاز است نیاز ما به عشق مثل نیاز ماهی به آب ، نیاز آدم به حواست...... دوست دارم خود را از حصارها رها کنم من عمرم را به خاطر ندانم کاری ، ندیدن ، نشناختن ، و لمس نکردن عشق از دست دادم و چه احمقانه خود را در گرداب حوادث زندگی انداختم من ((در)) گرانبهایی را از دست دادم که که برای به دست آوردنش خیلی دیر است خستگی روزهای تکراری بر دوشم سنگینی می کند من پوچی زندگی را کاملا لمس کرده ام من خیلی زندگیهای بی معنی را دیده ام که جز ادامه نسل منظور دیگری به دنبال نداشته ....هیچ گاه به کسی کوچکترین حسادتی نداشته ام زندگیهایی که پول اساس اصلی زندگی آنها را تشکیل می دهد و رقابت و حسادت سر لوحه زندگی آنهاست اگر لبخندی روی لبها ظاهر شود سطحی و زود گذر است شوهر ها کارشان پول در آوردن است و زنها خرج کردن و پز دادن به در و همسایه ها مردها صبح تا شب برای هزینه های غیر ضروری زندگی خود را به آب و آتش می زنند این زندگی نیست ..مردم انگار در حال مسابقه هستند و لی برنده واقعی وجود ندارد تجمل گرایی همه را از زندگی باز داشته است زندگی ، عشق و دوست داشتن دیگر واژه ای بیش نیست شوهری که جیبش خالی باشد مفت نمی ارزد مردها اکثرا چون پلنگ به دنبال شکار از خانه بیرون می روند تا در جنگل زندگی که نام آن را محل کسب و در آمد گذاشته اندچیزی شکار کنند در حالی که گاهی خود شکار می شوند مردم کلاهبرداری را نوعی زرنگی محسوب می کنند زنان شوهران کلاهبردار خود را با هوش و زرنگ جلوه می دهند و افراد ساده و سالم را احمق می دانند هنر یعنی اینکه کسی بتواند جیب دوستش را خالی کند نفس کشیدن در جایی که این عقاید حاکم است برای من مشکل است برای همین همیشه خودم را تنها می بینم .... تنها نه به این منظور که یکه باشم ...تنهایی آن است که درجمع کسانی باشی که تنهاییت را بگیرند و آزارت دهند به نظر من پول ، ثروت یا زیبایی خوشبختی نیست پول شاید یک رفاه نسبی داشته باشد ولی خوشبختی نیست به نظر من خوشبختی یعنی سهیم شدن در افکار و رفتار شریک زندگی، وجه اشتراکی کامل در رفتارهای عاطفی ، انسانی و زیر بنایی زندگی ، یعنی هم نوایی تمام.... غیر از اینها هر چه باشد به مفت نمی ارزد . فقط زنده بودن کافی نیست روزهای تکراری و شبهایی برای دیدن خوابهای آشفته ... ما مجسمه های متحرکیم... مهمانی می رویم برای وقت گذرانی کار می کنیم برای سپری شدن روز و دستمزد ناچیزش . غذا می خوریم برای سیر شدن و زنده بودن.... خلاصه رنگ همه چیز از بین رفته نه به گل نگاه عاشقانه می کنیم نه به دشت سبز می نگریم نسبت به همه چیز بی تفاوت شده ایم . فردا هیچ اتفاقی نمی افتد !!! امروز مثل دیروز بود..!!! و فردا مثل امروز ...!!!
+
نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 4:47 توسط باران
|

هيچ چيز نمی تونه منو آروم کنه........... چرا دنيا انقدر سياهه؟....... جهنم همين جاست....همين دنياست.... دنيا دار مکافاته.....آسايش کجاست؟... آرامش کجاست؟......رهايی کجاست؟.... دوست داشتن ..عشق....محبت....مهربانی....کجاست؟ بارون می باره.....بارون سياه....بارون هم ديگه زلال نيست..... از همه چيز نفرت می باره....بدبختی می باره......
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 0:2 توسط باران
|

چه می شد رها بودم از همه قيدی تا نباشد نامی چه می شد به کام من این جهان می شد تا بگيرم کامی فلک گر به چهر من داغ حسرت را نمی زد چه می شد؟ قضا گر به نام من فال محنت را نمی زد چه می شد؟ ز بخت من چه می پرسی؟ ز حال من چه می دانی؟ تو درد من را نمی دانی...نمی دانی.... ز دنيا غم نصيبم شد...جدا از من حبيبم شد... تو سوز هجران چه می دانی...چه می دانی؟ به هر کس دل بستم ..بلای جانم شد به هر کو رو کردم ...به کف ايمانم شد... به جامم اگر خون نمی شد....چه می شد..؟
+
نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت 1:42 توسط باران
|

کاش چشمان پر از پرسش مردم ،کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شب ها
غرق هر چیز که میخواهی و میدانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 1:28 توسط باران
|

برای من چه دشوار است کاری را انجام دهم که از روی میلم نباشد..
زندگی کردن بی میل و رغبت چه دشوار است یک عمر تحمل آدمهایی
که اصلا قبولشان نداری دشوارترین کار دنیاست !!
کاش من به آن چیزی که می خواستم می رسیدم و طعم زندگی خوب را می چشیدم
ولی افسوس که عمرم چون آه نیلوفر بر آب رفته است
حالا چنین احساسی دارم..احساس تهی بودن احساس نیاز واقعی و
احساس کمبود و خلا .من می دانم که انسان همیشه حریص و تشنه است
و هیچ وقت آرزوهایش پایان نمی یابد و لی فکر می کنم اگر من در این گرداب
قرار نمی گرفتم هیچ آرزویی نداشتم و حالا این قدر غمگین و افسرده نبودم
آدم همیشه تنها می ماند تنهایی درد نهایی انسان است شریک به هر حال
برای همیشه باقی نمی ماند و هر کس به تنهایی خواهد رسید ولی من در تمام
این مدت عمرم تنها بودم و تمام لحظه های سپری شده عمرم با تنهایی همراه بوده
من مثل پر در میان بادها قرار گرفته ام بادهایی که مرا از شهر یادها به شهری می برد
که خروش دلم در میان فریادهایش گم نمی شود .نمی توانم نام آن سالهایی که گذشته
زندگی بگذارم زنده بودن و زجر کشیدن زندگانی نیست مردن بهتر است حالا می فهمم که
زندگی چیست ولی افسوس که چیزی از آن نمانده است
گذشته ام می توانست خوب باشد که آن هم بی عشق گذشت
و من تاوان بی عشق بودن را چه سخت پرداختم
دیگر مهم نیست که به جای بوسیده شدن گزیده شدم .
اینها را می نویسم تا روزی گل خوشبوی زندگیم معنای سکوت این همه سال را بفهمد
دوست دارم به او بگویم من سازنده سالهای تنهایی نبودم .......
+
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 1:22 توسط باران
|
