تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل

 

نه پيغامي نه پيك آشنايي

 

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

 

نه آهنگ پر از موج صدايي

 

ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت

 

سحر گاهي زني دامن كشان رفت

 

كجا كس در قفايش اشك غم ريخت

 

كجا كس با زبانش آشنا بود

 

ندانستند اين بيگانه مردم

 

كه بانگ او طنين ناله ها بود

 

به چشمي خيره شد شايد بيايد

 

نهانگاه اميد و آرزو را

 

دریغا آن دو چشم آتش افروز

 

به دامان گناه افكند او را

 

به او جز از هوس چيزي نگفتند

 

در او جز جلوه ظاهر نديدند

 

به هر جا رفت در گوشش سرودند

 

كه زن را بهر عشرت آفريدند

 

چرا اميد بر عشقي عبث بست؟

 

چرا در بستر آغوش او خفت؟

 

چرا راز دل ديوانه اش را

 

به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟

 

چرا؟....او شبنم پاكيزه اي بود

 

كه در دام گل خورشيد افتاد

 

سحر گاهي چو خورشيدش بر آمد

 

به كام تشنه اش لغزيد و جان داد

 

كنون ااين او...و اين خاموشي سرد

 

نه پيغامي نه پيك آشنايي

 

نه در چشمي نگاه فتنه سازي

 

نه آهنگ پر از موج صدايي.............

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 1:36 توسط باران |

 

تو آن پرنده رنگين آسمانی

 

كه از ديار مهرباني مي آيي به لانه من

 

چو موج باد.. كه كه در پرده حرير مي افتد

 

طنين بال تو مي پيچد در ترانه من

 

پرت ز نور گريزان صبح گلگون است

 

تنت حرارت خورشيد و بوي باران دارد

 

نسيم بال تو عطر گل ارمغانم مي كند

 

كه همچو باد به گنجينه بهاران دارد

 

چو از تو مژده ديدار آفتاب مي شنود

 

دلم مي تپد و به خود وعده رهايي مي دهد

 

از وجود تو......

 

چراغي از پس نيزار آسمان مي تابد

 

كه آشيان مرا رنگ روشنايي مي دهد

 

دوستت دارم مادرم..........

اي عزيزترينم..................

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 1:52 توسط باران |

 

فردا که صدای پای خزان

سکوت کوچه های زمان را می شکند....

و برگ های عمر آدمها ضميمه خاطره ها می شود

تو از آلبوم روزهای گذشته

عکس مرا با پولک چشمانت به ديوار قاب می کنی...

و روزهای متمادی با عکس کهنه جوانی ام حرف می زنی

و من از پشت ابر های سپهر

نشسته بر رنگين کمان عشق

اشکهای سر خورده بر گونه هايت را عاشقانه می زدايم

و می ستايمت از اينکه هميشه صادقانه دوستم داشتی ....

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 0:10 توسط باران |

 

باران چه معصومانه می بارد........

رسم نوازش در غمی خاکستری گمشده است....

گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت...

تمام بالهایش غرق اندوه است....

آسمان چشمهایم خیس باران است.....

هزاران بار در هر لحظه می میرم......

عجب..!!! آسمان هم چه بغظی کرده است امشب....

یعنی سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟

باران از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت.....

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها و نا مهربانی ها بگو...

بگو در انتخاب راه عشق و ایثار و وفا خطا کردی

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست....

و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل...

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت و پروانگی با زمان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهاشان ...

                                                      دعا کردم.....

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 1:52 توسط باران |

 

آفتاب را

با دهان عشق آواز دادم

شب ستاره باران شد

و ريشه های جانم

از چشمه سار روز نوشيدند....

گياه را با دهان عشق آواز دادم...

بهار در پنجره اتاقم شکفت...

کوچه سرما از عطر نفسهای بهار لبالب شد

بهار را با دهان عشق آواز دادم....

خاک تبسمی کرد

سبزه ها بر من لبخند زدند...

و ديگر زمستان خاطره شد.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 1:8 توسط باران |

 

احساس باغ دارم......احساس نو دمیدن...

احساس یک پرنده ..در اوج پر کشیدن....

در زیر بالهایم...گرمای زنده بودن..

در منتهای حیرت...دستان سبز عشقم...

باران بیقراری ..بر گونه های جنگل..

منجوق ترد شبنم از برگ گل چکیدن...

آواز جویبارم در گوش برگ و پونه

ای نفس سبز هستی...سرشار رویشم کن

رگبار شو....بشویم زنگاره عطش را

من تشنه ام ..ای باران.....تفسیر کن چشیدن

لبریز غنچه هستم....قد میکشد درختم....برای اوج رسیدن...

من عمر این زمینم....آغاز برگ و برکه

در گردش نگاهی از تو به تو رسیدن...

ای چشم ناز گردان...چشمم تو باز گردان...

از تو به یک اشاره ..از من به سر دویدن....

 

+ نوشته شده در جمعه دوم تیر 1385ساعت 1:17 توسط باران |