تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام

ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است.

اين کابوس کی تمام خواهد شد.

احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام

خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم

دلم برای بچگی ام می سوزد

جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده

خودم را می بينم متحير و آشفته حال .....

راستی سهم من از زندگی اين بود؟

اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟

هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم...

هيچ سلاحی...هيچ....هيچ.....

چه تنهايی بی حد و حسابی.....

ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد....

پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست...

من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟

پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست

که هيچ وقت آن را لمس نکردم

هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم

خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای.....

اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟

آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد

 که قدم روی چشمهای خسته ام بگذارد

 تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:55 توسط باران |

 

مرا محبت تو چشمه ايست پاك و زلال !

 

چه چشمه اي كه گواراست در همه حال !

 

اگر چه گمشده اي در غبار خاطره ها

 

سمند ياد تو پوياست در گذر خيال !

 

درون سينه من هر زمان كبوتر دل

 

به شوق ديدن روي تو مي كشد پرو بال !

 

بهار عمر تو پاينده ، اي شكوفه مهر

 

خزان قهر تو كوتاه اي درخت وصال !

 

گسسته اي ز من الفت ، چرا؟ نمي دانم.

 

مباد رشته پيوندمان بدين منوال !

 

(( مرا اميد وفاي تو زنده مي دارد...))

 

خدايا مستان از من اين اميد محال !

 

صفاي آينه دارد دل شكسته ما

 

مگر به اشك از آن شسته ايم گرد ملال...!

 

+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 0:26 توسط باران |

 

با کلید کلام

می خواستم دری به روی نا ممکن بگشایم

 

با کلید اسطوره های باستانی

می خواستم دری به به روی دنیای نو بگشایم

 

با کلید موسیقی

می خواستم دری به روی ماورا بگشایم

 

با کلید رویای سر مست کننده

می خواستم دری به روی دل بگشایم

 

نمی خورد..!! گیر دارد..!!!

 

با کلید فریضه

می خواستم دری به روی توسعه اجتماعی بگشایم

 

با کلید غریزه

می خواستم دری به روی طبیعت بگشایم

 

با کلید موفقیت

می خواستم دری به روی خوشبختی بگشایم

 

با شاه کلید وعده ها

می خواستم دری به روی آینده بگشایم

 

جا نمی افتد...!!  نمی چرخد...!!!

 

به من بگویید.....ای پیامبران....خنیاگران...فیلسوفان....

کدام است کلید گمشده من؟

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:48 توسط باران |

 

وقتی اومدی به دنيا ...دنيای قشنگ و زيبا.....

زندگی چه خواستنی شد.....برای مادر تنها......

با حضور مهربونت ...از غزل ترانه ساختم......

با تو بود که عاشقونه .....زندگانی را شناختم....

ای شميم عطر پيچک.....ای شکوه گل ميخک....

ای سرای گرم احساس......جشن بودنت مبارک.......

 

        (( محمد رضا جان تولدت مبارک ))

                      

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:46 توسط باران |