تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

با شروع فصل پاییز بارون هم متولد شد.....

امروز تولد بارونه ......

تولدم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 0:39 توسط باران |

 

امان از دورويی ها.....

امان از صد رنگيها......

چرا بعضی آدما نمی تونن يک رنگ باشن.....

خيلی سخته که دوستی ادعا کنه بهترين دوستته ولی.....

از پشت سر خنجر بزنه....

هيچ وقت نمی بخشمت...هيچ وقت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:54 توسط باران |

آن روزها رفتند آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زديک دست ديگر را
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دست مشوش ،مضطرب ، ترسان
و عشق ،که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
هشتی ناگاه محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهاي دزدانه

آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست

                                                  ((اکنون زني تنهاست))

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:16 توسط باران |