می خواهم خاک غربت را از خانه تنهایی جارو کنم.. پرده ها را شستم... پنجره ها را با فصل تماشا ها روشن کردم آسمان را دیدم که پر از ململ آرامش مهتابی بود و شب سربی را مست از عطر نفس های درخت نارنج و زمین را که پر از بستر مهربان جنگل ها بود پشت یک پنجره آرام آرام خوشه های انگور با صدای باران در هوا می رقصیدند آتش تشنه دیدار دل سرد تحملها را می سوزاند خنده سار جوان از ایوان شاخه پیر صنوبر ها را می لرزاند... صورت سرخ اقاقی را ((ماه)) از پس پنجره اش نرم و آهسته تماشا می کرد گرمی خون حیات در دل سرد اتاق راه پیدا کرد......
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:59 توسط باران
|

تکیه بر دیوار کردم
خاک بر پشتم نشست
دوستی با هر که کردم
عاقبت قلبم شکست
تکیه بر دیوار کردم
خاک بر فرقم نشست
خاک بر فرقش نشیند
آنکه یار از من گرفت .........
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 0:24 توسط باران
|
