تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

تو که ابديت را برای قدمت دوست داشتن مبنا قرار دادی

چه زود همه نشانه های کوچه باغ خاطره فراموش کردی؟؟؟

همه اش را؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تويی ديگه که می گفتی با نوشته های من زندگی ميکنی

چرا هيچوقت آنهارانخواندی؟؟؟؟؟؟؟

تويی ديگه که دوست داشتن بدون قيد و شرط را الگو کردی

چرا اين همه حدود گذاشتی؟

و تويی ديگر که فقط از صداقت حرف زدی

 چرا ماديات ملاک ارزيابی شد برای تداوم مهربانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و تو که هميشه دم از شادی و نشاط زدی

چرا در جهت غمگينی دلها قدم برداشتی؟؟؟؟؟

يه خواهش از عموم انسانها:

شما که نهايتا زخمی بردلی وارد ميکنيد و شکی نيست .

فقط واژه صداقت/ پاکی/ يکرنگی / دوست داشتن را به کار می برید....

  ديگر صفات عالی انسانی را به بازی نگيريد...........

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:48 توسط باران |

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:25 توسط باران |

 

عشق : مثل يه آب ميمونه که می تونی تو دستات قائمش کنی.

 ولی يه موقع که دستاتو باز ميکنی ميبينی خالی هست.

 چون قطره قطره چکيده و رفته .

بدون اينکه بفهمی. 

(( ولی دستات پر از خاطره هست ))

حالا من با این همه خاطره چه کنم؟

چطوری فراموش کنم؟

چطوری دل شکسته ام را ترمیم کنم؟

به اونی که دلمو شکست چی بگم؟

 نفرینش کنم؟ چی بگم.....

آهای با شما دو نفر هستم.....

شما که غرورمو شکستید.....

شخصیتمو زیر پا له کردید.....

تا دنیا دنیاست ازتون نمیگذرم..............

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:11 توسط باران |

 

جوانتر که بودم،

   یعنی کمی پیش از آخرین پرستو،

   خیال می کردم

           زندگی یعنی:

                               یک سبد عشوه و آشنایی و عشق!

   اما امروز

         که برای گریستن بی بهانه ترین بغضم،

                 چشمهای نا آشنای رهگذری را قرض گرفتم،

        دیدم سبدم با آنکه خالی تر از همیشه،

                                                      تنها به اندازه تنهاییم جا دارد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:1 توسط باران |