اگر دستم به جدایی برسه...
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم آدما..
از شب و روز خدا خط می زنم
اگر دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت می کنم
نمیزارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می کنم...
وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفای نگفتنی رو میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دو تا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدما
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
اگر دستم به جدایی برسه......
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 23:58 توسط باران
|

بگذار یک بار دیگر در قلب تو به دنیا بیایم
بگذار یک بار دیگر عاشق بشوم و پا برهنه در آسمان راه برم
بیا ... بیا و این هوای دم کرده را کنار بزن!
بوسه های خاک گرفته را از پستو بیرون بیاور!
دستی به صدای خسته ام بکش!
و بگذار یک بار دیگر به تو سلام کنم
بگذار کلمات مرده ام را در صدفهای صورتی جای دهم
و آنقدر نگاهت کنم که گونه هایم به رنگ نارنجها شوند
و بگذار قبل از انکه آخرین سیب به زمین بیفتد نام تو را یاد بگیرم
یادت باشد... بی تو بیدار نخواهم شد
و صورتم را در رودخانه های عاشق نخواهم شست
بی تو گیتارها گنگ خواهند ماند و بوته های نعناع بی بو.....
بیا.................
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 0:57 توسط باران
|

غربت را نبايد در الفباي شهر غريب جستجو كرد همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت، تو غريبي چه ميشد مهر ورزي ما اسير تهمت مردم نميشد واحساس قشنگ جشمها ميان حرف مردم گم نميشد چه ميشد بين دستان ما کسي ديوار را حائل نميکرد کسي مرگ کبوتر را نميديد و دستي آب ها را گل نميکرد من هرگز شکوه اي از روزگاران نکرده ام . ولی شکايت از دورنگي هاي ياران کرده ام . خدایا موج دلتنگیها ....طوفان دلخوشیهایم شده ... ناصبوری ام را لغزش به حساب نیار ...
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:24 توسط باران
|
