خدایا ببین...!!!
امشب آسمان پر از ابر ست...
امشب چه تنهایم ... من و خدا ....
دستهایم را به پوست تیره ی شب می کشم ...
در این هوای سرد و یخ زده ،
ولی دستهای خورشید تا ابد گرم ست
راه کوتاهی ست ... پر از شاخه های نابودی ... درد ... بغض ... فریاد ...
و تا مرگ راهی نیست ...
بر بسترم هیچ نوری نیست ...شب ست و تاریکستان دلتنگی ها ...
تاریکستان مادرها ... که فراموش می شوند
تاریکستان فرزندها ... که نابود می شوند
شاید که خدا لبخند بزند ...
مثل همیشه ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 1:21 توسط باران
|

می خواهم آهنگ تازه ی تلاطم را آغاز کنم ُ
تا راه کشتی خلیج نشسته ام را
به پهنه دریا ُ باز کنم .
می خواهم شمع لاله ی بلورین جانم را برافروزم
تا از دره های تاریک وهم و وحشت ُ
به سلامت عبور کنم.
می خواهم رخوت و سکوت سده ها را
از ذهن گرد گرفته ی خویش ُ
از باور همسفرانم ُ دور کنم.
می خواهم بلندترین اوایم را
به دورترین آفاق و افلاک برسانم
که ...هان بنگرید ...
من شکوه شادمانه آفرینشم ....
من خدایگان زمینم .
من رها شده انسانم.....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:56 توسط باران
|
