دل من تـنها بـود ، دل من هرزه نـبـود ... دل من عادت داشـت ، که بمانـد یک جا به کجا ؟! معـلـوم است ، به در خانه تو ! دل من عادت داشـت ، که بمانـد آن جا ، پـشـت یک پرده تـوری که تو هر روز آن را به کناری بزنی ... دل من ساکن دیوار و دری ، که تو هر روز از آن می گـذری . دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه یک باغـچه بـود که تو هر روز به آن می نگری راستی ، دل من را دیـدی ...؟!! 
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:45 توسط باران
|

روزی با خود فکر می کردم
اگر او را با دیگری ببینم
شهر را به آتش می کشم .....
ولی امروز حاضر نیستم
کبریتی روشن کنم
تا ببینم او کجاست...!!!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 0:15 توسط باران
|

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی
شاید امشب سوزش این زخمها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است
پس بزن باران بزن ....
شاید تو خاموشم کنی ......
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:44 توسط باران
|
