امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد
مي دانم
چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زند
هديه اي خواهم گرفت
جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ
راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت
آن را باز مي كنم..
ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند
شايد بزرگ شده باشم
بزرگ.....غریبم عجیب این روزها
و خودم را می نگرم که چه ساده
خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود
و موهایم سپیدتر....
به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟
به کجا......
و دلم مادر می خواهد امروز ... و عطر تن پدری ...
و دلم خواهری می خواهد
تا شانه زنم موهایش را که شبوییست معطر و پاک
و دلم مردی می خواهد
مرد !!!
مردی آرام و روشن
دلم مردی می خواهد ...تا در او بیارامم ...
تا او خواب های وحشی ام را رام کند
.ودستانش بگشاید گره های کور افكارم را
و بنوازد عشق را و ببوید باران را ...
و آب دهد حوض را ...
دلم مردی می خواهد
مردی که روشنم سازد از این همه سیاهی
مردی که دوستم بدارد نوازشم کند
و تا صبح برایم ماه و ستاره بخواند و تا ظهر بماند
و تا عصر مرا به مهمانی گنجشک ها ببرد
و تا شب مرا اسیر عطرش سازد
و شب را تا صبح مستم کند
و صبح را تا ظهر و ظهر را تا عصر
و عصر را تا شب و شب را تا صبح
با من ! باشد ...
دلم.....
آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را
با شیرینیش ببلعم
و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را
و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد
و مساحتش به طول ۲ نفر
و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق
و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح
و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را
و دلم را که دگر هیچ نخواهد !
تولدم........
+
نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:6 توسط باران
|

کوه با متانت و غرور بر دستهای زرفام آفتاب بوسه می زند..... خورشید شانه های استوار کوه را با مهر می نوازد.... و روز می شکفد.... و من در دریای نیلفام خوابهای شیرین شب... صدفهای رنگین خیال را می کاوم.... شاید مروارید رویای کسی را در آن یابم......
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 0:22 توسط باران
|

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است. اين کابوس کی تمام خواهد شد. احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم دلم برای بچگی ام می سوزد جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده خودم را می بينم متحير و آشفته حال ..... راستی سهم من از زندگی اين بود؟ اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟ هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم... هيچ سلاحی...هيچ....هيچ..... چه تنهايی بی حد و حسابی..... ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد.... پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست... من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟ پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست که هيچ وقت آن را لمس نکردم هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای..... اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟ آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد که قدم روی چشمهای خسته ام بگذارد تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟
+
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط باران
|
