باز باران با ترانه می خورد بر سقف قلبم باورت شاید نباشد خسته است این قلب تنگم بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه انديشههايم بشويد و اين ها برای يک عمر سرخوش بودن و شيدايی کردن کافی است به گمانم در ورای اين کلمات می خواستم بگويم که دلتنگت شده ام تورا گم کرده ام امروز ، وحالا لحظه های من گرفتار سکوتی سرد و سنگینند و چشمانم که تا دیروز به عشقت میدرخشیدند نمیدانی چه غمگینند ..... چراغ روشن شب بود برایم چشمهای تو نمیدانم چه خواهد شد . پر از دلشوره ام ، بی تاب و دلگیرم ، کجا ماندی که من بی تو هزاران بار در هر لحظه میمیرم . می گویم .... اندکی عاشقانه تر زیر این باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کنم..................... خداحافظ : ولی هرگز نخواهی رفت از یادم ... خداحافظ : ولی این یعنی در اندوه تو میمیرم ... دراین تنهایی مطلق که می بندد ، به زنجیرم ... و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد.............
+
نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:8 توسط باران
|
