انگار نه انگار تو مراسم تشییع جنازه شرکت کردم..نه تو مراسم سوم.. نه تو مراسم هفت ...... هنوزم باورم نمیشه که بابا رفته .... بابا ..........بابای عزیزم توام رفتی بدون اینکه خداحافظی کنیم... بدون اینکه ببوسمت...بدون اینکه نگاهت کنم... گریه کردم...هنوز هم گریه می کنم رفتی عشقم..... امیدم ... منو تنها گذاشتی ! دستت توی دستم بود ولی رفتی... و رفتی و دیگه نخواهی آمد ! دلم برات تنگه ! پر از بغضم..پر از حرفم ! ولی کجاست؟؟؟ کجایی؟؟ رفتی بدون اینکه نگام کنی ! دلم میخواااااااد یه بار دیگه صدام کنی !! میخوااام داد بزنم و بگم دوستت داااااارم عشقم ..... امیدم ........رفتی و منو تنها گذاشتی ! چراااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟ چی شد؟ تو اتاقتم.......اتاق بوی تورو میده ! کجایی؟ دارم فکر میکنم... چقدر عمر میکنم؟؟ چند سال بدون تو هستم؟؟ چند شب تنها هستم ؟؟ چقدر دلم برات تنگ شده بابا........... ![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 0:36 توسط باران
|

نه امپراطورم و نه ستاره ای در مشت دارم اما خودم را با کسی که خیلی خوشبخت است اشتباه گرفته ام و به جای او نفس می کشم راه می روم غدا می خورم
چه اشتباه دل انگیزی...
...................................
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط باران
|
