تبليغاتX
اتاق تنهایی من

امروز يک سال از ديروز بزرگتر خواهم شد

مي دانم

چشمانم انتظار هديه اي را قدم مي زد

هديه اي گرفته ام 

جعبه اي مملو از واژه هايي گنگ

راستي ، گذشت ، مردانگي ، مروت

آن را باز مي كنم..

چه کسی می گوید که گرانی شده است ؟

دوره ارزانیست !!!!

چه شرافت ارزان   !!!!؟

تن عریان ارزان !!!؟

آبرو قیمت یک تکه نان ...

ودروغ از همه چیز ارزانتر...!!!!

و چه تخفیف بزرگی خورده ...

قیمت هر انسان ........

دلم می سوزد ......

خط های ناهموار پیشانیم افزوده تر می شود

و موهایم سپیدتر....

به کجا می بردم این التهاب چند ساله ؟

به کجا......

و دلم پدر می خواهد امروز ...  عطر تن پدری که دیگر نیست ...

دلم.....

آب نبات می خواهد که تمام غم هایم را

با شیرینیش  ببلعم

و باد بادکی شاید تا هوا کنم رویا هایم را

و تختی که محيطش به پهنای آسمان باشد

و مساحتش به طول ۲ نفر

و عرضي به اندازه ي يك خواب عميق

و شمع بکارم دور تا دورش و بخوابم تا صبح

و سیگاری شاید تا دود کنم خویش را

و دلم را که دگر هیچ  نخواهد !

تولدم........۴۰ سال ......

ديگر موهايم به ميهماني آسياب رفته اند

شايد بزرگ شده باشم......بزرگ...!!!!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط باران |

 

باران چه معصومانه می بارد........

رسم نوازش در غمی خاکستری گمشده است....

گنجشککی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت...

تمام بالهایش غرق اندوه است....

آسمان چشمهایم خیس باران است.....

هزاران بار در هر لحظه می میرم......

عجب..!!! آسمان هم چه بغظی کرده است امشب....

یعنی سرنوشت انتظار من چه خواهد شد؟

باران از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت.....

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها و نا مهربانی ها بگو...

بگو در انتخاب راه عشق و ایثار و وفا خطا کردی

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست....

و در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل...

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا؟

شاید به رسم عادت و پروانگی با زمان

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهاشان ...

                                                      دعا کردم.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 1:6 توسط باران |