تبليغاتX
اتاق تنهایی من

 

در واپسین لحظات و در اوج سکوت و تنهاییم

صدای دلنواز یادت در قصه بی کسی ام می پیچد

باز شب می شود . من از سیاهی می هراسم

و یاز دلخسته از فراق عشق می گریم

و بر تلخی تمام غمهای زندگیم

اشک می ریزم

وقتی می خواهم چهره تو را به یاد بیاورم

چشمانم را می بندم و در سفید رنگی آرامش بخش

چشمان تو را می بینم

و صدای تو را مرور می کنم

با اینکه از برخی سکوتها دلزده ام

با رفتن تو بود که تنهایی من رقم خورد

تو رفتی و من به یادت

با غنچه های گل نرگس

با حیاط خانه

با غم و غربت خودم

همدم و هم زبان شدم

بیا که دلتنگ تو ام ....

دل شکسته ام را فراموش نکن

همیشه با خودم فکر می کنم

اگر در رهگذری تو را ببینم

با توانی که از دوستی ها گرفته ام

از کنارت بگذرم و بگویم ...

من به یاد تو هستم

تو هم مرا در یاد خود داشته باش ..... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0:16 توسط باران |

 

روزی پاک متولد می شویم و مسافتی به نام زندگی طی می کنیم

وروزی دیگر بدرود خواهیم گفت

به بهانه تولدم می گویم

رویای دیروز

رویاهایم را با حقیقت زندگی گره نمی زنم

انتظار آبی ترین روزها را می کشم

نباید شکست خورده و مغلوب ُ  با بغضی در گلو

از پشت پنجره غروب آفتاب را نظاره گر باشم

نباید در حسرت شهد شیرین زندگی  

ثانیه ها را به ساعتها تبدیل کنم

وبی آرزو خواب فردا ها را ببینم

گر چه روبرویم دریچه ای هست

که کلیدش را سهم من ندانستند

اما در برابر طوفان حوادث فقط می توانم

بر شانه های خسته خودم تکیه کنم

تا زمین صدای شکستنم را نشنود

برای رهایی پر پروازی ندارم

اما احساسم به من می گوید

فردا همان رویایی است که دیروز در آرزویش بودم

فردا .......

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 1:16 توسط باران |