می خواهم آهنگ تازه ی تلاطم را آغاز کنم ُ
تا راه کشتی خلیج نشسته ام را
به پهنه دریا ُ باز کنم .
می خواهم شمع لاله ی بلورین جانم را برافروزم
تا از دره های تاریک وهم و وحشت ُ
به سلامت عبور کنم.
می خواهم رخوت و سکوت سده ها را
از ذهن گرد گرفته ی خویش ُ
از باور همسفرانم ُ دور کنم.
می خواهم بلندترین اوایم را
به دورترین آفاق و افلاک برسانم
که ...هان بنگرید ...
من شکوه شادمانه آفرینشم ....
من خدایگان زمینم .
من رها شده انسانم.....
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:56 توسط باران
|
