از بيم و اميد عشق رنجورم آرامش جاودانه مي خواهم بر حسرت دل دگر نيفزايم آسايش بيكرانه مي خواهم ديگر نكنم ز روي ناداني قرباني عشق او غرورم را آنكس كه مرا نشاط و مستي داد آنكس كه مرا اميد و شادي بود هر جا كه نشست بي تامل گفت (( او يك زن ساده لوح عادي بود)) مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ يكرنگي كودكانه مي خواهم اي مرگ از آن لبان خاموشت يك بوسه جاودانه مي خواهم عشقي كه تو را نثار ره كردم در سينه ديگري نخواهي يافت در جستجوي تو و نگاه تو ديگر ندود نگاه بي تابم انديشه آن دو چشم رويايي هرگز نبرد ز ديدگان خوابم ديگر بهواي لحظه اي ديدار دنبال تو دريدر نمي گردم دنبال تو اي اميد بي حاصل ديوانه و بي خبر نمي گردم اي زن كه دلي پر از صفا داري از مرد وفا مجو...مجو...هرگز او معني عشق را نمي داند راز دل خود به او مگو هرگز........
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:53 توسط باران
|
