تبليغاتX
اتاق تنهایی من -

   

 "هر بار که میدیدمش ساعتها گريه مي کردم! آخرين بار که به سراغش رفتم

ديوانه وار مي خندیدم. وقتي حالت استفهام را در نگاهش  ديدم، با طعنه گفتم:

تعجب مکن چرا مي خندم. من ديگر آن زن سابق نيستم! بس بود هر چه تو قاه قاه خنديدي

 و من هاي هاي گريستم!

تازه حرفم را تمام کرده بودم که يکباره قطره اشکي سرگردان در گوشه چشمم لنگر

انداخت! با طعنه گفت: بنا بود گريه نکني! پس اين اشک چيست؟!

اشک را با دست پاک کردم و فيلسوفانه گفتم: اين؟ اين قطره اشک نيست!

نقطه است! مي فهمي؟ نقطه! اين آخرين نقطه ايست که به آخرين جمله آخرين فصل

کتاب ايمانم، به عشــق مردان گذاشتم! مــــن ديگر به هيچ چيز مردان ايمان ندارم!...

جــــز به يکپــــارچگيشــان در نامردي.........

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:38 توسط باران |