من به تنهايي باغ بعد يك خواب زمستاني مي انديشم و به گلهاي فرو خفته به دامان سكوت من به يك كوچه گيج ....گيج از عطر اقاقي ها مي انديشم و به يك زمزمه عابر مست كه ز تنهايي خود نا شاد است من به دلتنگي شبهاي ملول و تهي ماندن خود از شادي باز مي انديشم ......باز مي انديشم ذهنم از خاطره ها سر شار است و فرود آمدن معجزه در هستي من مثل خوشبختي من دورترين حادثه است! من به خوشبختي ماهيها مي انديشم كه در آن وسعت آبي با هم باز هم همراهند من به يك خانه مي انديشم ..يك خانه دور كه در آن فانوسي مي سوزد و در آن جاي تو مانده است تهي و به گلهاي فراموشي آن گلدان مي انديشم که ز بي آبي پژمرده شدند! من به تنهايي خويش و به تنهايي باغ و به يك معجزه مي انديشم.......
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 0:25 توسط باران
|
