آن روزها رفتند آن روزها رفتند
آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم
آن روزهاي آشنايي هاي محتاطانه، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ
دستي که با يک گل از پشت ديواري صدا مي زديک دست ديگر را
و لکه هاي کوچک جوهر ، بر اين دست مشوش ،مضطرب ، ترسان
و عشق ،
که در سلامي شرم آگين خويشتن را باز گو مي کرد
در ظهرهاي گرم دودآلود
ما عشقمان را در غبار کوچه ميخوانديم
ما با زبان ساده ي گلهاي قاصد آشنا بوديم
ما قلبهامان را به باغ مهرباني هاي معصومانه ميبرديم
و به درختان قرض ميداديم
و توپ ، با پيغامهاي بوسه در دستان ما ميگشت
و عشق بود ، آن حس مغشوشي که در تاريکي
هشتی ناگاه محصورمان مي کرد
و ذوبمان مي کرد، در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها
و تبسمهاي دزدانه
آن روزها مثل نباتاتي که در خورشيد ميپوسند
از تابش خورشيد، پوسيدند
و گم شدند آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها
در ازدحام پر هياهوي خيابانهاي بي برگشت .
و دختري که گونه هايش را
با برگهاي شمعداني رنگ مي زد ، آه
اکنون زني تنهاست
((اکنون زني تنهاست))
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 0:56 توسط باران
|
