تبليغاتX
اتاق تنهایی من - و باز هم تنهايی....

 

ديگر از تنهايی به ستوه آمده ام

ديوارهای خانه ام از بی کسی ترک خورده است.

اين کابوس کی تمام خواهد شد.

احساس می کنم مثل بچه بی گناهی هستم که بی مورد بزرگ شده ام

خيلی خسته ام ..از تنگی دنيا احساس خفگی می کنم

دلم برای بچگی ام می سوزد

جوانی ام را می بينم و روياهای دست نيافتنی ام که حالا از دستم رها شده

خودم را می بينم متحير و آشفته حال .....

راستی سهم من از زندگی اين بود؟

اين زندگی چگونه طرح ريزی شده بود که من هيچ اطلاعی از آن نداشتم؟

هيچ تقصيری نداشتم....هيچ دخالتی نداشتم...

هيچ سلاحی...هيچ....هيچ.....

چه تنهايی بی حد و حسابی.....

ای کاش کسی مرا بخواهد و در آغوشم گيرد....

پشتم خالی و لرزه بر اندامم جاريست...

من پشت اين ديوار خاطره چه می کنم؟

پشت اين ديوار حقيقتی شيرين و دوست داشتنی هست

که هيچ وقت آن را لمس نکردم

هيچ وقت آن را نديدم و هر شب به اميد رسيدن به آن به خواب رفتم

خدايا مرا چگونه ساخته و پرداخته ای.....

اين قدر تنها؟؟؟؟ تنهايی تا به اين اندازه؟؟؟؟

آيا کسی از ديار غربت خواهد آمد که قدم روی چشمهای خسته ام

بگذارد تا پليدی های اين دنيا را کمتر ببينم؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:35 توسط باران |